پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٢٩ - ١١ وصيت امير المؤمنين عليه السلام به فرزندش حسن عليه السلام
١. وصيتى است از پدرى فانى، او كه پذيراى دشوارىهاى روزگار است و عمر خويش را پشتسر نهاده و تسليم زمانه گشته است. نكوهشگر دنيا و ساكن ديار مردگان، كه فردا از آن سفر خواهد كرد، به فرزندى كه در آرزوى چيزى به سر مىبرد و بدان دست نخواهد يافت و طى كننده راهى است كه رهروانش به هلاكت رسيدند، هدف تيرهاى بيمارى، و گروگان گذر زمان است. سپرى كه آماج تيرهاى مصيبت و اندوه است.
٢. اما بعد؛ من از پشت كردن دنيا به خود و سركشى روزگار بر خويش و روى آوردن آخرت به خود، دريافتم كه بايد ديگران را رها سازم و به خود بپردازم و تمام همّت خويش را در كار آخرت به كار گيرم هرچند در انديشه مردم هستم، در خود نيز بينديشم و غم خود نيز بخورم، اين انديشه مرا بازگرداند و از پيروى خواستههاى نفس بازداشت و حقيقت كارم را برايم روشن ساخت و در نتيجه مرا به تلاشى جدّى برانگيخت كه بازيچه نبود، با حقيقتى آشنا ساخت كه در آن دروغى راه نداشت، من تو را پاره تن خود، بلكه تمام وجود خودم يافتم، چنانكه اگر آسيبى به تو رسد گويى به من رسيده و اگر مرگ به سراغت آيد گويى به سراغ من آمده. از اينرو، كار تو را چون كار خويشتن پنداشتم و بدين منظور اين سفارش را نوشتم تا برايت تكيهگاهى باشد، زنده باشم يا نباشم.
٣. پسرم! تو را به پرواى از خدا و ملازمت دستورات او و آباد كردن دل خود، به ياد وى و چنگ زدن به ريسمانش سفارش مىكنم، كدام رشته اگر بدان چنگ زنى از رشتهاى كه ميان تو و خداست، استوارتر است؟