پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٩٢ - ١١ سوء قصد به جان امام حسن عليه السلام
مردم به يكديگر نگاه كرده و مىگفتند: به نظر شما منظورش چيست؟ و برخى با هيجان اظهار داشتند: به خدا سوگند! او تصميم دارد با معاويه از در صلح و آشتى درآيد و خلافت را به او بسپارد، به خدا سوگند! اين مرد كافر شده است!
پس از اين سخنان، به سراپرده امام عليه السّلام يورش بردند و اموالش را چپاول و سجادهاش را از زير پايش كشيدند. سپس عبد الرّحمان بن عبيد اللّه بن جعال ازدى عباى امام را از دوش مباركش كشيد و حضرت با حمايل شمشير بدون عبا در جاى خود نشسته بود. سپس مركب خويش را خواست و بر آن سوار شد، عده زيادى از ياران وفادار و پيروانش وى را در ميان گرفته و از سوء قصد دشمن نسبت به او جلوگيرى به عمل آوردند.
حضرت فرمود: قبايل ربيعه و همدان را به يارىام فرا خوانيد، يارانش با فرا خوانده شدن، پيرامون امام حلقه زده و مردم را از اطراف حضرت پراكنده ساختند، امام عليه السّلام از آن مكان رهسپار و ديگر مجموعههايى از مردم نيز وى را همراهى كردند، وقتى از ساباط عبور مىكرد، مردى از قبيله أسد، به نام «جراح بن سنان» سرنيزهاى بر دست، با گرفتن لگام استر حضرت، فرياد زد: اللّه اكبر! اى حسن! آيا تو نيز مانند پدرت مشرك شدهاى؟ سپس سر نيزه را در ران حضرت فرو برد و آن را شكافت و به استخوان رسيد، امام حسن عليه السّلام به گردن او درآويخت و هردو به زمين افتادند، مردى از هواداران امام عليه السّلام به نام «عبد اللّه بن خطل طائى» بر جست و نيزه را از دست وى گرفت و شكمش را با آن پاره كرد. «ظبيان بن عماره» يكى ديگر از ياران حضرت بينى آن مرد را بريد و در اثر آن جان داد، فرد سومى كه با وى همكارى مىكرد دستگير و به قتل رسيد و بدن