پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٣٢ - الف - با معاويه در مدينه
ناروايىهايت را آشكار مىسازد، در اين صورت سخنان تو به سود او تمام مىشود و برايت زيان فراوانى همراه خواهد داشت، مگر اينكه در ادب او عيبى بيابى و يا در نژادش انحرافى پيدا كنى، اما او از چنين نقصهايى مبرّاست و به درستانديشى و صراحت و رسايى سخن، ميان عرب مشهور است، داراى تبارى بزرگ و والاست و از عنصرى پاك برخوردارست. بنابراين، بهتر است امير المومنين دست به چنين كارى نزند».
ابو الأسود به درستى سخن گفت و معاويه را پند و اندرز داد، زيرا كدام عيب و نقص در امام وجود داشت كه معاويه بخواهد وى را با آن مورد عيبجويى قرار دهد؟ امام عليه السّلام به گفته قرآن حكيم از هرگونه پليدى و عيب منزه بود. ولى ضحاك بن قيس نظريهاى برعكس ابو الأسود به معاويه ارائه داد و او را در ناسزاگويى به امام و فخرفروشى بر او، تحريك كرد و به او گفت:
«اى امير المؤمنين! با امام حسن همانگونه كه تصميم گرفتهاى عمل كن و حملهات را از او باز مدار، زيرا اگر او را آماج تيرهاى گفتهات قرار دهى و به استوارى بدو پاسخگويى، چونان شتر پير و فرتوت خوار گشته و تسليم تو خواهد شد».
معاويه نظر ضحاك را پسنديد، با فرا رسيدن روز جمعه بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا و صلوات بر پيامبرش، امير المؤمنين پيشواى مسلمانان على بن ابى طالب عليه السّلام را به ناسزا ياد كرد و به عيبجويى او پرداخت و سپس گفت:
«مردم! گروهى از قريش كودكانه مىانديشند، نابخرد و نادانند، زندگانى تيره و تارى دارند و تنگناى روزگار آزارشان مىدهد، شيطان بر سرهايشان نشسته و زبانهايشان را به كار گرفته است.