پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٦٣ - بخش نخست عصر امام حسن مجتبى عليه السلام
نبرد بسيج مىكرد حضور نمىيافتند و هر زمان آنان را فرا مىخواند، پاسخ مثبت نميداند و به بهانههاى واهى نظير گرماى تابستان و سرماى زمستان تعلل مىورزيدند و خشم و غضب آنها در جهت رضاى حق يا دين، يا آوارگان و مستضعفان نبود، به گونهاى كه امام عليه السّلام براى خلاصى از شر آنها، آرزوى مرگ و كشته شدن مىنمود و گاهى در فراق افراد با وفايى كه از كف داده بود، مىگريست و مىفرمود: شقىترين افراد اين امت كى بهپا مىخيزد تا محاسنم را از خون سرم خضاب كند.
و آرزو مىكرد، معاويه با او از در معامله و داد و ستد درآمده، درهم بدهد و دينار بستاند، ده تن از ياران عراقىاش را بستاند و يك تن شامى عوض دهد و سرانجام امير المؤمنين عليه السّلام خويش را مهيا ساخت تا با همفكران، خاندان، قبيله و يارانش، به جنگ معاويه رود، و در كنار آنان به مبارزه بپردازد تا در راه حق و عدالت به ديدار خداى خويش نايل گردد و با آنان بىشائبه سخن گويد و پيامدهاى ناشى از ضعف و سستى و عدم همياريشان را به آنها گوشزد نمايد.[١]
به نظر مىرسد، تصميم قاطعانهاى كه امام اتخاذ كرد، در مردم مؤثر واقع شد و اطمينان يافتند كه آن بزرگوار خود و خاندان و ياران خاصش به نبرد معاويه خواهد رفت، اگر چنين شود تا ابد لكه ننگى بر تارك آنان خواهد نشست و اگر وى را با اين حال رها كرده و دست از يارىاش بشويند، مورد مذمّت نسلهاى بعدى قرار خواهند گرفت. از اينرو، سران آنها به امام پاسخ مناسب داده و هريك از آنان با گرد آوردن قبيله خويش، از هرسو يكديگر را
[١] . نهج البلاغه خطبه ١٧٧؛ چاپ محمد عبده.