اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٦٨ - مطلب دوّم بيان محقق عراقى رحمه الله در ارتباط با وضع عام و موضوع له عام
مرتبه قبل داراى «ناطقيت» نيز مىباشد كه ما براى تعبير از اين واقعيت از كلمه «انسان» استفاده مىكنيم. وقتى ما كلمه «انسان» را به كار مىبريم، تنها نقشى كه اين عنوان مىتواند داشته باشد اين است كه از اين مرتبه وجودى حكايت مىكند و واقعيت از آنِ محكى است. به عبارت ديگر: كلمه «انسان» به عنوان مفهومى اعتبارى و انتزاعى نقش داشته و آنچه واقعيت دارد همان محكّى است. نه اينكه پشت كلمه «انسان» واقعيت ديگرى باشد تا از آن به «ماهيت انسان» تعبير كنيم و ماهيت را در مقابل آن مرتبه خاص از وجود قرار داده و براى آن نقشى قائل شويم. حال كه معلوم گرديد «انسان» از نظر واقعيت خارجى، مرتبه خاصى از وجود است بايد ببينيم ارتباط انسان با افراد آن چگونه است؟ با بررسى ارتباط بين انسان و افراد آن درمىيابيم كه افراد انسان در جهت جامع خاصى مشترك مىباشند كه افراد حيوان در آن جهت اشتراك ندارند. ولى آيا اين امر با اصالة الوجود سازگار است؟ از طرفى ما اصالت را بهوجود داديم و الفاظ ماهيت را براى حكايت از مراتب وجود مطرح كرديم و از طرفى ملاحظه مىكنيم افراد انسان در يك جهت جامع مشتركند. قائلين به اصالة الماهية خواهند گفت: افراد انسان در ماهيت انسان مشتركند و مسئله روشن است. ولى قائلين به اصالة الوجود با مشكل برخورد مىكنند زيرا وجود، ملازم با تشخص است. حال براى حلّ اشكال چه بايد كرد؟ آيا مثل آن رجل همدانى بگوييم: كلّى طبيعى نسبت به افرادش مانند پدر نسبت به فرزندان است. در نتيجه، بايد گفت: كلّى طبيعى يك وجود واحد دارد و افراد آنهم وجودات متعددى دارند و همان گونه كه بين پدر و فرزند، مغايرت وجود دارد، بين كلّى طبيعى و وجودات آن- كه عبارت از افراد آن مىباشند- نيز مغايرت وجود دارد. مرحوم عراقى فرموده است: ما در مورد كلّى طبيعى، چنين حرفى را نمىزنيم بلكه