دانشنامه امام علی علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٩٩ - جمجمه انوشیروان سخن میگوید
به امام علی علیهالسلام خبر رسید معاویه تصمیم دارد با لشکر مجهز به سرزمینهای اسلامی حمله کند.
علی
علیهالسلام برای سرکوبی دشمنان از کوفه بیرون آمد و با سپاه مجهز به سوی
صفین حرکت کردند. در سر راه به شهر مدائن (پایتخت پادشاهان ساسانی) رسیدند و
وارد کاخ کسری شدند.
حضرت پس از ادای نماز با گروهی از یارانش مشغول
گشتن ویرانههای کاخ انوشیروان شدند و به هر قسمت کاخ که میرسیدند کارهایی
را که در آنجا انجام شده بود به یارانش توضیح میدادند به طوری که باعث
تعجب اصحاب میشد و عاقبت یکی از آنان گفت:
یا امیرالمؤمنین! آنچنان وضع کاخ را توضیح میدهید گویا شما مدتها اینجا زندگی کردهاید!
در
آن لحظات که ویرانههای کاخها و تالارها را تماشا میکردند، ناگاه علی
علیهالسلام جمجمهای پوسیده را در گوشه خرابه دید، به یکی از یارانش
فرمود:او را برداشته همراه من بیا!
سپس علی علیهالسلام بر ایوان کاخ
مدائن آمد و در آنجا نشست و دستور داد طشتی آوردند و مقداری آب در طشت
ریختند و به آورنده جمجمه فرمود: آن را در طشت بگذار. وی هم جمجمه را در
میان طشت گذاشت.
آنگاه علی علیهالسلام خطاب به جمجمه فرمود:
ای جمجمه! تو را قسم میدهم! بگو من کیستم و تو کیستی؟
جمجمه با بیان رسا گفت:
تو امیرالمؤمنین، سرور جانشینان و رهبر پرهیزگاران هستی و من بندهای از بندگان خدا هستم.
علی علیهالسلام پرسید:
حالت چگونه است؟
جواب داد:
یا
امیرالمؤمنین! من پادشاه عادل بودم، نسبت به زیر دستان مهر و محبت
داشتم،راضی نبودم کسی در حکومت من ستم ببیند، ولی در دین مجوسی (آتش پرستی)
به سر میبردم. هنگامی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به دنیا
آمد کاخ من شکافی برداشت، آنگاه به رسالت مبعوث شد. من خواستم اسلام را
بپذیرم ولی زرق و برق سلطنت مرا از ایمان و اسلام بازداشت و اکنون پشیمانم.
ای کاش که من هم ایمان میآوردم و اینک از بهشت محروم هستم و در عین حال به خاطر عدالت از آتش دوزخم هم در امانم.
وای به حالم! اگر ایمان میآوردم من هم با تو بودم. ای امیرالمؤمنین و ای بزرگ خاندان پیامبر!
سخنان جمجمه پوسیده انوشیروان به قدری دل سوز بود که همه حاضران تحت تأثیر قرار گرفته با صدای بلند گریستند. [١] .
امید است ما نیز پیش از فرا رسیدن مرگ در فکر نجات خویشتن باشیم.
پی نوشت ها:
(١) بحار: ج ٤١ ص_٢٤ داستانهای بحارالأنوار، ج ٣ ص٥٦.