اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٥١ - قسمت سعادت
و ارسطاطاليس و جماعتى كه متابعت او كردند گفتند شنيع و قبيح بود كه گوئيم شخصى باشد در اين عالم معتقد آراى حق و مواظب اعمال خير و مستجمع انواع فضايل كامل بذات و مكمل بغير بخلافت ربالعرش موسوم و باصلاح اصناف كاينات مشغول با اينهمه شرف و منقبت شقى و ناقص بود و چون بميرد و اين آثار و افعال باطل شود سعيد تام گردد بلكه رأى ايشان بر آن مقرر است كه سعادت را مدارج و مراتب بود و بقدر سعى حاصل مىآيد بتدريج تا چون بدرجه اقصى رسد سعيد تام شود اگرچه در قيد حيات باشد و چون سعادت تام حاصل آمده باشد بانحلال بدن زايل نشود اينست اقوال متقدمان در اين باب.
و چون متأخران در اين دو طريق نظر كردند و آنرا با قواعد حكمى و قوانين عقلى مقابل كردند گفتند كه چون مردم را فضيلتى روحانى ميتواند بود كه بدان مناسب ملائكه كرام بود و رذيلتى جسمانى كه بدان مشارك بهايم و انعام بود و از جهت اقتناء آنچه موجب كمال جزو روحانى است روزى چند بجزو جسمانى در اين عالم سفلى مقيم است تا آنرا عمارت كند و نظام دهد و اكتساب فضايل كند پس بجزو روحانى بعالم علوى انتقال كند و در صحبت ملاء اعلى باشد ابد الاباد و مراد ايشان از عالم علوى و سفلى نه علو و سفل مكانى است بحسب حس بلكه هرچه محسوس بود اسفل بود بدين اعتبار اگر چه در مكان اعلى بود و هرچه معقول بود اعلى بود هرچند در مكان اسفل تعقل او كنند و مردم مادام كه در اين عالم باشد اطلاق اسم سعادت بر او مشروط بود باستجماع هردو فضيلت تا هم در چيزهائى كه در وصول بسعادت ابدى نافع بود او را حاصل باشد و هم در اثناى ملابست امور مادى بمطالعه جواهر شريف عالى و بحث از آن و اشتياق بدان موسوم و مائل و اين مرتبه اول بود از مراتب سعادت.