اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٨ - فصل دوم در معرفت نفس انسانى كه آنرا نفس ناطقه نيز گويند
و نه جسمانى، وجهى ديگر، هيچ جسم قبول صورتى نتواند كرد تا صورتى كه پيش از آن داشته باشد از او زايل نشود مثلا جسمى كه صورت تثليث دارد تا آن صورت بازنگذارد صورت تربيع در او حاصل نتوان شد و يا پاره شمع كه نقش مهرى قبول كرده باشد تا آن نقش از او برنخيزد نقش مهرى ديگر در او متصور نشود چه اگر از نقش اول هنوز چيزى باقى مانده باشد هردو نقش مختلط شوند و هيچكدام منقش تمام نشود و اين حكم در جملگى اجسام مستمر و عام باشد و حال نفس بخلاف اينست از بهر آنكه چندانكه صور معقولات و محسوسات برو طارى ميشود يكى پس از ديگرى جمله را قبول ميكند بىآنكه استدعاى زوال صور سابقه كند بلكه جملگى صور در او تام و كامل متمثل است و هرگز بجائى نميرسد كه از بسيارى صور كه در او حاصل آيد عاجز شود از قبول صورت ديگر بلكه خود بسيارى صور در او معين او است بر آسانى قبول صور ديگر و از اينجا است كه مردم چندانكه علوم و آداب را مستجمعتر، فهم و كياست در او بيشتر و تعلم و استفاده را مستعدتر و اين خاصيت ضد خاصيت اجسام است پس نفس جسم نبود
وجهى ديگر همچنين قبول اضداد بر يكجسم در يك حال محال بود چه يك چيز هم سفيد و هم سياه نتواند بود و هر كيفيتى كه جسم را حاصل آيد او را بسبب طريان آن كيفيت صفتى حاصل شود چنانكه از حرارت حار شود و از سواد اسود و حال نفس بخلاف اين بود كه هم صور اضداد در او در يك حال جمع آيند چنانكه تصور سياهى و سفيدى كند در يك حال و هم از تصور كيفيات و اعراض متكيف و متصف نشود بدانچه اگر بسيار تصور حرارت كند حار نشود و هرچند تصور طول و عرض كند طويل و عريض نشود و بر اين قياس پس نفس جسم نبود
وجهى ديگر، قواى جسمانى مايل ادراكات جسمانى و ملابس لذات بدنى ميباشند چون ميل باصره بادراك صور نيكو و ميل سامعه بادراك و