اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٦ - فصل دوم در معرفت نفس انسانى كه آنرا نفس ناطقه نيز گويند
او چهارم بيان آنكه جسم و جسمانى نيست پنجم بيان آنكه مدرك بذات است و متصرف بآلات ششم آنكه محسوس نيست بيكى از حواس اما در مقام اول كه مطلوب اثبات وجود نفس است بهيچ دليل احتياج نيست چه ظاهرترين و واضحترين چيزها نزديك مردم عاقل ذات و حقيقت او است بحدى كه خفته در خواب و بيدار در بيدارى و مست در مستى و هوشيار در هوشيارى از همه چيزها غافل تواند بود و از خودى خود غافل نتواند بود و چگونه صورت بندد كه دليل گويند بر هستى خود چه خاصيت دليل آنست كه واسطه شود تا مستدل را بمدلول خود رساند پس اگر بر هستى خود دليل گفته آيد دليل واسطه شده باشد ميان يكچيز تنها پس خود را بخود رسانيده باشد و خود هميشه بخود بود پس دليل گفتن بر خودى خود محال و باطل باشد.
و اما در مقام دوم كه مطلوب اثبات جوهريت نفس است گوئيم هر موجودى كه هست جز واجب الوجود تعالى و تقدس يا جوهر است يا عرض بيانش بحسب اين موضع آنست كه هر موجودى كه هست و هر موجودى كه بود يا وجود او بتبعيت موجودى ديگر غير او تواند بود كه آن موجود بنفس خويش مستقل باشد مانند سياهى كه در جسم خال است و هيئت تخت كه تبع وجود چوب است چه اگر جسم نبود سياهى نتواند بود و اگر چوب يا آنچه بجاى او بود نباشد صورت تختى نتواند بود و چنين موجود را عرض گويند يا چنين نبود بلكه او را بنفس خود بىتبعيت مستقلى ديگر استقلال تواند بود مانند جسم و چوب كه در مثال مذكور است و آنرا جوهر خوانند و چون اين قسمت مقرر شد گوئيم نشايد ذات و حقيقت مردم عرض بود چه خاصيت عرض آنست كه محمول و مقبول چيز ديگر بود كه آن چيز را بنفس خود استقلال بود تا حامل و قابل آن عرض شود و در اينصورت ذات