اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٣٩ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
انتقام بود و اين حركت چون بعنف بود آتش خشم افروخته شود و خون در غليان آيد و دماغ و شريانات از دخانى مظلم ممتلى شود تا عقل محجوب گردد و فعل او ضعيف چنانكه حكماء گفتهاند كه بنيه انسانى مانند غار كوهى شود مملو بحريق آتش و محتنق بلهب و دخان كه از غار جز آواز و بانك و مشعله و غلبه اشتعال چيزى ديگر معلوم نشود و در اين حال معالجه اين تغير و اطفاى اين نايره در غايت تعذر بود چه هرچه در اطفاى اشتعال استعمال كنند ماده قوت گيرد و سبب زيادت اشتعال شود اگر بموعظت تمسك كنند خشم بيشتر شود و اگر در تسكين حيله نمايند لهب و مشعله زياده گردد و در اشخاص بحسب اختلاف امزجه اينحال مختلف افتد چه تركيبى باشد مانند تركيب كبريت كه از كمتر شررى اشتعال يابد و تركيبى باشد بمناسبت تركيب روغن كه اشتعال آنرا سببى بيشتر بايد و همچنين تركيبى بود مانند تركيب چوب خشك و چوب تر تا بتركيبى رسد كه اشتعال آن در غايت تعذر بود و اين ترتيب باعتبار حال غضب بود در عنفوان مبدء حركت.
اما آنگاه كه سبب متواتر شود اصناف مراتب متساوى نمايند چنانكه از اندك آتشى كه از احتكاكى ضعيف متواتر كه در چوبى حادث شود بيشه هاى عظيم و درختان بهم در شده چه خشك و چه تر سوخته گردد و تأمل بايد كرد در حال ميغ و صاعقه كه چگونه از احتكاك و بخار رطب يابس بر يكديگر اشتعال بروق و قذف صواعق كه بر كوههاى سخت و سنگهاى خاره گذر يابد حادث ميشود و همين اعتبار در حال تهيج غضب و نكابت او اگرچه بسبب كمتر كلمه بود رعايت بايد كرد.
و بقراطيس حكيم گويد كه من بسلامت آن كشتى كه باد سخت و شدت آشوب دريا آنرا بلجه افكند كه بر كوههاى عظيم مشتمل بود و بر سنگهاى