اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٧٩ - فصل ششم در فضيلت صداقت و كيفيت معاشرت با اصدقاء
احتياج پادشاهان بزرك بمستحقان تربيت و اصطناع (پرورش) مانند احتياج درويشان بود باهل احسان و معروف
و طلب فضيلت صداقت كه در نفوس مفطور است مردمان را باعث ميگرداند بر مشاركت در معاملات و معاشرت بعشرتهاى جميله و ملاعبت با يكديگر و اجتماع در رياضات و صيد و دعوات، تا اينجا سخن حكيم است
و انسقراطيس گويد من عجب دارم از كسانيكه اولاد خويش را اخبار ملوك و وقايع ايشان و ذكر حروب و ضغاين و انتقامات خلق از يكديگر مىآموزند و در خاطر ايشان نميآيد كه احاديث الفت و اخبار اكتساب مودت و آنچه لازم آن فضيلت بود از خيرات شامل محبت و مؤانستى كه معيشت بىآن ممكن نيست و حيات با قطع نظر از آن محال بود در ايشان آموختن اولى بود
چه اگر همه دنيا و رغائب دنيا كسى را حاصل بود و فايده اين يك خصلت از او منقطع، زندگانى بر او وبال بود بلكه بقاى او ممتنع باشد و اگر كسى امر مودت را خوار و خرد شمرد بحقيقت خوار و خرد آنكس بوده باشد و اگر گمان برد كه تحصيل آن بآسانى صورت بندد گمان او خطا بود. چه اقتناى اصدقائى كه بر محك امتحان و عيار وثوق باز آيند سخت متعذر تواند بود
و اعتقاد من آنستكه قدر محبت و خطر مودت از جملگى كنوز و دفاين عالم و ذخاير ملوك و نفايسى كه اهل دنيا را بدان رغبت بود از جواهر برى و بحرى و آنچه از آن تمتع مىيابند، چون حرث و ابنيه و امتعه و غير آن بيشتر بود و تمامت اين رغايب در موازنه فضيلت صداقت نيفتد
چه هيچ از اين جمله در وقتيكه لوعت (سوزش عشق) مصيبت محبوبى روى نمايد نافع نيايد و دنيا و مافيها بجهت دوستى معتمد كه در مهمى مساعدت