اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٦٦ - فصل اول در حد و حقيقت خلق و بيان آنكه تغيير اخلاق ممكن است
همه مردمان را در بدو فطرت بر طبيعت خير آفريدهاند و بمجالست اشرار و ممارست شهوت و عدم تأديب و زجر از فواحش بجائى رسند كه در حسن و قبح امور فكر نكنند و از هر طريق كه توانند بمرغوب و مشتهى تواصل نمايند تا بتدريج طبيعت بدى در ايشان راسخ شود.
و گروهى ديگر پيش از ايشان گفتند كه مردم را از طينت سفلى و وسخ طبايع آفريدهاند و كدورات عالم در ماده او صرف كرده بدين سبب در اصل طبعيت شر در ايشان مذكور است و قبول خير بتوسط تعليم و تأديب كنند و بعضى از ايشان كه در غايت شر باشند بتأديب اصلاح نپذيرند و برخى كه اصلاحپذير باشند اگر از ابتداى نشو با اهل فضيلت و اخيار نشينند خير شوند و الا بر طبيعت اصلى بمانند.
و مذهب جالينوس آنست كه بعضى از مردمان بطبع اهل خيرند و برخى بطبع اهل شر و باقى متوسط ميان هردو و قابل هردو طرف و اين دو مذهب اول را ابطال كرد بدين حجت كه اگر همه مردمان در فطرت خير باشند و بتعليم بشر انتقال كنند بضرورت استفاده شر يا از خود كنند يا از غير خود كنند اگر از خود كنند پس قوتى كه در ايشان باشد مقتضى شر بود و چون چنين بود بطبع خير نبوده باشند بلكه شرير بوده باشند و اگر در ايشان هم قوت شر بوده باشد و هم قوت خير و ليكن قوت شر غالب ميشود بر قوت خير هم لازم آيد كه شرير بطبع باشند.
و اما اگر شر از غير خود استفاده ميكنند آن اخيار بطبع اشرار بوده باشند.
پس همه مردمان بطبع اخيار نبوده باشند و همين حجت بعينها در ابطال آنكه همه مردمان بطبع اشرار باشند استعمال كرده و چون اين هردو مذهب را ابطال كرده مذهب خويش را اثبات كرد و گفت كه بعيان