اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢١ - فصل دوم در معرفت نفس انسانى كه آنرا نفس ناطقه نيز گويند
است پس بايد كه آنچه بقا در او بفعل بود غير آنچيز بود كه فنا در او بقوه بود و لامحاله بايد كه ملاقى او بود و الا اين سخن كه فنا در او بقوه است صحيح نبوده باشد چه اتصاف چيزى بامكان عدم چيزى ديگر كه ميان ايشان ملاقات نبوده چون سواد و بياض مثلا صحيح نبوده
و اما با فرض ملاقات اين اتصاف صحيح بود مانند اتصاف جسم بامكان عدم سوادى كه در او حال بود و ملاقات معنوى يا ميان حال و محل تواند بود يا ميان دو حال در يك محل (و ملاقات دو حال در يكمحل خ ب) اتفاقى بود نه ضرورى و در صورت مذكور ملاقات ضروريست پس ملاقات آنچه بقا در او بود بفعل و آنچه فنا در او بود در قوه بروجه حلول يكى در ديگرى بود و نشايد كه فناى محل در حال قوه باشد چه بقاى حال بعد از فناى محل ممتنع باشد پس آنچه فنا در او بقوه بود محل او آن موجود بود كه بقا در او بفعل است و از اينجا معلوم شد كه هر موجود باقى كه فنا بر او صحيح بود در محلى حال بود و حال يا صورت بود يا عرض پس فنا جز بر صورت يا بر عرض جايز نبود و ما درست كرديم كه نفس حال نيست در محل بلكه جوهريست قايم بذات خويش نه جسم و نه جسمانى پس فنا بر او روا نبود و بانحلال تركيب بدن منعدم نشود و اگر كسى بطريق استقراء نظر كند در احوال اجسام و تتبع امور تركيب و تأليف اضداد آن بفكر دقيق بتقديم رساند و از عالم كون و فساد باخبر بود او را معلوم شود كه هيچ جسم بكلى منعدم نميشود بلكه اعراض و اوضاع و تركيبات و تأليفات و صور و كيفيات بر يك موضوع مشترك يا يك ماده باقى متبدل ميشود و حامل اين احوال در همه اوقات برقرار خويش باشد مثلا آب هوا شود و هوا آتش و ماده كه اين هر سه صورت بر او طارى ميشود بر سبيل بدل در هرسه حال موجود بود و الا نتوانستى گفت كه آب هوا شود و هوا آتش چنانكه اگر موجودى