اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٤٥ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
بوجوه حيل و مكر و دزدى دست دهد و بوجود آن انتفاع و سد حاجت فى الحال ميسر نگردد على الخصوص كه صاحبش در مقام ضرورت باشد و راغب در معرض تجارت و بسيار بوده است كه پادشاهان بزرك را در اوقات انقطاع مواد خزاين و اتفاق انفاق مفرط بفروختن جواهر عديم المثال احتياج افتاده است و چون آنرا در معرض مساومت و مستزاد افكندهاند و بدست دلالان و تجار باز داده كسى را نيافتهاند كه ببهاى آن يا نزديك ببها مستظهر بود و اگر كسى نيز بر آنقدر يسار قادر بوده باشد در آن حال از اعتراف بدان مستشعر (انديشه كننده در دل) شده بارتكاء (اعتماد بفروختن پادشاه) تلقى ننمايد و حاصل جز وقوف عوام برعجز و حاجت آنكس نبود و اصحاب تجارت اگر بچنين بضاعتى رغبت نمايند در حال امن و فراغت از كساد و زيان ايمن نباشند چه طالب و خاطب در امثال آن ملوك مغرور بسيار مال فارغ بال باشند و وجود اين صنف بنادر اتفاق افتد و در حال ناايمنى و تشويش خود جان ايشان از آن در خطر بود اين است اسباب غضب و علاج آن و هركه شرط عدالت رعايت كند و اين خلق را ملكه نفس گرداند علاج غضب بر آن (بر او خ ب) آسان بود چه غضب جور است و خروج از اعتدال در طرف افراط و نشايد كه اين را باوصاف جميله صفت كنند مانند آنكه جماعتى گمان برند كه شدت غضب از فرط رجوليت بود و آنرا تبجيل (بزرك داشتن) كاذب بر شجاعت بندند و چگونه بفضيلت نسبت توان داد خلقى را كه مصدر افعال قبيح گردد چون جور بر نفس خود و بر ياران و متصلان و عبيد و خدم و حرم و صاحب آن خلق اينجماعت را پيوسته بسوط عذاب معذب دارد نه عثرت (لغزيدن) ايشانرا اقالت (گذشتن از گناه) كند و نه بر عجز ايشان رقت آرد و نه برائت ساحت ايشانرا قبول كند بل بكمتر سببى زبان و دست بر اعراض و اجسام ايشان مطلق گرداند چندان