اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٠ - فصل دوم در معرفت نفس انسانى كه آنرا نفس ناطقه نيز گويند
او را بتوسط حواس حاصل نيامده است چه هرچه حس را نبود ديگرى از او استفاده نتواند كرد و چون حكم او مكذب حس بود او حكم از حس نگرفته باشد پس ظاهر شد كه نفس انسانى غير حواس جسمانى است بل شريفتر از آن است و در ادراك كاملتر.
و اما آنكه او را ادراك بذاتست و تصرف بآلات از جهت آنكه او خود را ميداند و ميداند كه خود را ميداند و نشايد كه دانستن او خود را بآلتى بود كه آن آلت ميان او و ذات او متوسط شده باشد و خود همين سبب است كه مدرك بآلت خود خود را و آلت خود را ادراك نمىتواند كرد چنانكه گفتيم چه آلت ميان او و ذات او و ميان او و ذات خويش متوسط نتواند شد اينست مراد حكماء از آنچه گويند كه عاقل و عقل و معقول يكى است و تصرف نفس بتوسط آلات ظاهر است چه احساس بحواس كند و تحريك بعضلات و اعصاب و تفصيل اين در علم طبيعى مقرر باشد
و اما بيان آنكه محسوس نيست بيكى از حواس از جهت آنكه حواس جز اجسام يا جسمانيات را ادراك نتواند كرد و نفس نه جسمست و نه جسمانى پس محسوس نبود
اينست آنچه مطلوب بود از تنبيه بحقيقت نفس بحسب اين موضع و اينقدر كفايت است بر معرفت نفس ناطقه انسانى و ببايد دانست كه نفس ناطقه بعد از انحلال تركيب بدن باقى ماند و مرك را با فناء او طريقى نبود بلكه بهيچوجه عدم بر او جايز نبود و دليل بر اين مطلوب آن است كه هر موجودى كه باقى باشد و فنا بر او روا بود بقا در او بفعل بود و فنا بقوه و چون چنين بود بايد كه محل بقا بفعل غير محل فنا بقوه باشد چه آن چيز كه بقا در او بفعل بود اگر فنا هم در او بعينه بقوه بود لازم آيد كه چون فنا از قوه بفعل آيد مستجمع بقا و فنا شده باشد در يك حال و اين محال