اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٣٨ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
خالى بود و بصورت اعتقادى باطل و جزم برآنكه او عالم است مشغول و هيچ رذيلت تباهتر از اين رذيلت نبود و چنانكه اطباى ابدان از معالجه بعضى امراض بد و علل مزمنه عاجز باشند اطباى نفوس نيز از علاج اين مرض عاجز باشند چه باوجود آن صورت كژ متنبه نشود و يا متنبه بشود طلب نكند و اين آن علم بود كه جهل از آن علم به بود صد بار و نافعترين تدبيرى كه در اين باب استعمال توان كرد تحريص صاحب اين جهل بود بر اققناى علوم رياضى چون هندسه و حساب و ارتياض ببراهين آنكه اگر اين ارشاد قبول كند و در آن انواع خوضى نمايد از لذت يقين و كمال حقيقت و برد نفس خبردار شود و هر آينه انتعاشى در ذات او حادث گردد.
پس چون با معتقدات خويش افتد و لذت يقين از او منتفى يابد شك را مدخلى معين شود.
پس اگر شرط انصاف رعايت كند باندك روزگارى بر خلل عقيده وقوف يابد و بمرتبه جاهلى آيد كه جهل او بسيط بود پس بمراسم تعلم قيام نمايد و چون انواع اين امراض تعلق بقوتنظرى دارد و حكمت نظرى مشتمل است بر ازاله امراض از آن قوت در اين صناعت بر اينقدر اقتصار كنيم و در معالجات امراض ديگر قوى كه بدين صناعت مخصوص است مزيد شرحى بكار داريم.
اما امراض قوت دفع اگرچه نامحصور باشد اما تباهترين آن امراض سه مرض است:
اول غضب دوم جبن سوم خوف
اول از افراط تولد كند دويم از تفريط سوم بردائت قوت مناسبتى دارد و تفصيل علاجات اينست.
علاج غضب- غضب حركتى بود نفس را كه مبدء آن شهوت و