اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٩ - فصل ششم در بيان آنكه كمال نفس انسانى در چيست و كسر كسانيكه مخالفت حق كردهاند در آن باب
باضافت با او از جمله اشقياء شمرند و سبب اين حالت هرچند مخالف عقايد ايشان است آن بود كه با سفاهت رأى و رذالت عادت هنوز در ايشان اثرى ضعيف از قوت نفس شريف مانده است تا بدان بر فضيلت اهل فضل وقوف مىيابند پس باكرام و تعظيم ايشان مضطر ميشوند و بناقص مذهب خويش از آنجا كه نميداند ارتكاب ميكنند و روشنتر تنبيهى بر سخف رأى و ضعف مقاله اين جماعت آنست كه اگرچه نفس بهيمى بر نفس عاقله مستولى شود صاحبش بر شهوات ذميمه اقدام نمايد اما بقدر اندك انتعاشى كه در قوت عقل باقى بود از اظهار آن معاملات شرم دارد و فعل خويش را بديوار خانهها و حجاب ظلمات كه مانع ابصار شود مستور گرداند و اگر كسى آن حالت را از او مشاهده كند از خجالت و حيا حالتى بدو درآيد كه مرگ بآرزو طلبد مگر كسى كه خساست طبع بغايتى در او طارى شده باشد كه انسانيت از او بتمامى زايل گشته باشد و وقاحت كه از لوازم تراضى بود بنقصان او را ملكه شده و اصلاح نفس چنين كس خود اميدوار نبود و علاج را در در مرض مزمن و علت متمكن او تأثيرى صورت نبندد
و اما قوم اول كه هنوز اثر حيا در ايشان باقيست و اعاده صحت ايشان مرجو بايد كه انديشه كنند كه حيا دليل قبح بود از بهر آنكه همه طبايع بظاهر فعل جميل را دوست دارند و سبب مباشرت آنچه متضمن قبحى بود و از آن شرم بايد داشت لامحاله نقصانى تواند بود كه لازم طبيعت بشر است و ازاله آن بقدر وسع طاقت واجب پس افحش و اقبح بود و اقبح بستر و دفن محتاجتر و هيچ ستر و دفن وراى قلع اثر آن از طبع نتواند بود و اگر كسى خواهد كه امتحان كند تا بر ضعف عقيده آن جماعت وقوف يابد از ايشان سؤال كند كه اگر اين افعال، افعال خير است چرا كتمان و استنكار آن از فضيلت و مروت ميشماريد و اظهار آن و اعتراف بدان بر خساست و