اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٦ - فصل ششم در بيان آنكه كمال نفس انسانى در چيست و كسر كسانيكه مخالفت حق كردهاند در آن باب
نوع در فنا و استحاله چون سبيل ديگر حيوانات و نباتات بودى و او را بر ايشان هيچ شرف و مرتبه صورت نبستى، جماعتى كه عقول ايشان از تصور اين معنى قاصر بود حكم كردند ببطلان مردم بعد از تلاشى بنيه و تفرق اجزاء و از معاد او غافل ماندند پس همگى همت بر اكتساب لذات و توسل بشهوات مقصور كردند و گمان بردند كه وجود نفس ناطقه از جهت ترتيب افعال و تهذيب اموريست كه مؤدى بود بلذات دنيوى مثلا گفتند كه فايده و غرض از ذكر و فكر كه دو قوتست از قواى نفس آنست كه تا تذكر لذتى كند كه از مطعمى يا مشربى يا منكحى يافته باشد و بتفكر در طريق تحصيل آن بمطلوب برسد.
پس نفس نفيس را خادمى و مزدورى شمردند در خدمت شهوت خسيس و ذات شريف را كه شريك ملاء اعلى است در رتبه بر بندگى اخس موالى كه آن نفس بهيمى است.
و قسم ديگر حيوانات است در منزلت ادنى فرود آورند و اين رأى بيشتر جهال و فرومايگان خلق است و بدين رأى نزديك است آنچه جمعى از معاد تصور كردهاند كه هم از جنس لذات و شهوات اين جهانى باشد تا از بهشت عدن و قربت حضرت الهى فرط قدرت بر تحصيل مطاعم لذيذ و تمكن از مناكح شهوى و وصول بمشارب مرغوب طلبند و در عبادات و دعوات از معبود خويش همين خواهند و ترك دنيا و زهد در رعايت آن بر سبيل متاجره و مرابحه كنند و اندك عاجل براى بسيار آجل ترك گيرند و حقير فانى در طلب خطير باقى بذل كنند و بحقيقت اين جماعت حريصترين خلق باشند بر لذات و شهوت نه زاهدترين و قانعترين ايشان و با اينهمه اگر در حضور ايشان از عالم ملكوت و ملاء اعلى ذكرى رود و بشنوند كه فرشتگان كه مقربان حضرت قدسند از اين قاذورات و خسايس شهوات