اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٣٣ - فصل دوم در فضيلت محبت كه ارتباط اجتماعات بدان صورت بندد و اقسام آن
و جمعى سيرت كرامت، چه از طبيعت سيرت خير خبردار نباشد و خطا كنند
و آنكس كه از لذت خير آگاه بود بلذات خارج فانى راضى نشود بل بلندترين و تمامترين و عظيمترين انواع لذت گزيند و آن لذت جزو الهى بود و صاحب اين سيرت مقتدى باشد بافعال اله عز و علا و متمتع از لذات حقيقى و نافع اصدقاء و غير اصدقاء بسماحت و بذل مواسات و قادر بر آنچه اكفاى او از آن عاجز باشند و از فرط شهامت و كبر نفس.
و چون سخن در محبت ميگوئيم، و محبت حكمت و خير داخل ميافتد در اينمقال اشارتى بدان از لوازم باشد. گوئيم كه محبت حكمت و انصراف بامور عقلى و استعمال رأيهاى الهى بجزو الهى كه در انسان موجود است مخصوص باشد، و از آفات كه بديگر محبات متطرق شود محفوظ. نه غنيمت را بدان راهى بود و نه شرير در آن مداخلتى تواند كرد چه سبب آن، خير محض بود و خير محض از ماده و شرور ماده منزه باشد، مادام كه مردم مستعمل اخلاق و فضايل انسانى بود و اگر برخلاف اين خير بود از حقيقت اين خير ممنوع بود و از سعادت الهى محجوب.
الا آنست كه در تحصيل اين فضيلت بدان فضايل احتياج بود و چون بعد از تحصيل اين فضايل بفضيلت الهى مشغول گردد، بحقيقت بذات خود پرداخته باشد و از مجاهده طبيعت و آلام آن، و مجاهده نفس و رياضت و قواى او فارغ شده و بارواح پاكان و فرشتگان مقرب اختلاط يافته.
تا چون از وجود فانى بوجود باقى انتقال كند، بنعيم ابدى و سرور سرمدى رسد.
و ارسطاطاليس گويد كه سعادت تام خالص، مقربان حضرت الهى راست و نشايد كه فضايل انسانى را با ملائكه اضافت كنيم.