اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٤٩ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
علاج خوف- خوف از توقع مكروهى يا انتظار محذورى تولد كند كه نفس بر دفع آن قادر نبود و توقع و انتظار نسبت با حادثى تواند بود كه وجود آن در زمان مستقبل باشد و اين حادثه يا از امور عظام بود يا از امور سهل و بر هردو تقدير يا ضرورى بود يا ممكن، و ممكنات را سبب يا فعل صاحب خوف بود يا فعل غير او، و خوف از هيچكدام از اين اقسام مقتضاى عقل نيست، پس شايد كه عاقل بچيزى از اين اسباب خائف شود، بيانش آنست كه آنچه ضرورى بود چون داند كه دفع آن از حد قدرت و وسع بشريت خارج است، داند كه از استشعار آن جز تعجيل بلاء و جذب محنت فائده نبود، و آنقدر عمر كه پيش از وقت حدوث آن محدود خواهد يافت، اگر بخوف وقوع و اضطراب و جزع منغص گرداند از تدبير مصالح دنيوى و تحصيل سعادت ابدى محروم ماند، و خسران دنيا با نكال آخرت جمع كند و بدبخت دو جهان شود، و چون خويشتن را تسلى و تسكين داده باشد و دل بر بودنيها نهاده، هم در عاجل سلامت يافته باشد، و هم در آجل تدبير تواند كرد.
و آنچه ممكن بود اگر سبب آن نه از فعل اين شخص بود كه بخوف موسوم است، بايد كه با خود انديشه كند كه حقيقت ممكن آنست كه هم وجودش جايز بود و هم عدم.
پس در جزم كردن بوقوع اين محذور و استشعار خوف جز تعجيل تألم فايده نبود، و همان لازم آيد كه از قسم گذشته، اما اگر عيش بظن جميل و امل قوى، و ترك فكر، در آنچه ضرورى الوقوع نبود، خوش دارد بمهمات دينى و دنيوى قيام تواند نمود.
و اگر سبب آن از فعل اين شخص بود، بايد كه از سوء اختيار و خيانت بر نفس خود احتراز كند، و بر كارى كه آنرا غايتى بد، و عاقبتى وخيم بود