اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٣٥ - فصل دوم در فضيلت محبت كه ارتباط اجتماعات بدان صورت بندد و اقسام آن
و دوست ندارد او را بحقيقت الا حكيم سعيد از بندگان او، چه شبيه بشبيه شادمان شود.
و از اين جهت است كه اين سعادت بلندترين همه سعادات مذكور است و اين سعادت انسانى نبود، چه از حيات طبيعى و قواى نفسانى منزه و مبراست و با آن در غايت مباينت و بعد بود. و آن موهبتى الهى است كه خدايتعالى بكسى دهد كه او را برگزيده باشد از بندگان خود.
و بعد از آن بكسيكه در طلب آن مجاهده كند و مدت جهاد حيات بر رغبت در آن احتمال تعب و مشقت مقصور دارد. چه كسى كه برين تعب مداومت صبر نكند ببازى مشتاق شود. از جهت آنكه بازى باراحت ماند و راحت نه غايت سعادت بود و نه از اسباب سعادت، و مايل براحت بدنى كسى بود كه طبيعى الشكل، بهيمى الاصل بود، مانند بندگان و كودكان و بهائم و اين اصناف بسعادت موسوم نتوانند بود.
و عاقل و فاضل همت ببلندترين مراتب مصروف دارد.
و هم حكيم اول گويد: نشايد كه همت انسان انسى بود، اگرچه آن انسى است و نه آنكه بهمتهاى حيوانات مرده راضى شود اگرچه عاقبت او مرك خواهد بود بل بايد كه بجملگى قواى خود منبعث شود بر آنكه حيات الهى بيابد كه اگرچه مردم بجثه خورد است اما بحكمت بزرگست و به عقل شريف و عقل از كافه خلايق بزرگوارتر است. چه اوست جوهرى رئيس و مستولى بر همه بامر باريتعالى و تقدس.
و اگرچه مردم تا در اين عالم بود بحس حالى خارجى محتاج بود ليكن همگى همت بدانمصروف نبايد داشت و در استكثار ثروت و يسار جهد بسيار ننمود چه مال بفضيلت نرساند و بسيار درويش بود كه افعال كريمان كند و از اينجاست آنچه حكما گفتهاند كه سعيد آن كسانى باشند كه از خيرات خارج