اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٩ - فصل چهارم در بيان آنكه انسان اشرف موجودات اين عالمست
آنچه در ديگر حيوانات بدان احتياج افتاد مانند غذا كه بدل مايتحلل باشد و موى و پشم كه مضرت سرما و گرما باز دارد و آلات دفع كه بدان از منافى و معاند احترار توان كرد طبيعت بر يك وفق مصلحت ساخته است و ايشان را مزاج العله گردانيده و آنچه انسان را بدان حاجت بود از اين اسباب حواله با تدبير و رويت و تصرف و اراده او كرده تا چنانكه بهتر داند ميسازد نه غذاى او بىترتيب زرع و حصاد و طحن و عجن و خبر و تركيب بدست آيد و نه لباس او بىتصرف غزل و نسج و خياطت و دباغت ميسر شود و نه سلاحش بىصناعت و تهذيب و تقدير صورت بندد همچنان در باطن كمال هر نوع از انواع مركبات نباتى و حيوانى در فطرت او تقديم يافته است و با غريزت او مركوز شده كمال انسانى و شرف فضيلت او حواله بفكر و رويت و عقل و اراده او آمده و كليد سعادت و شقاوت و تمامى و نقصان بدست كفايت او باز داده اگر بر وفق مصلحت از روى ارادت بر قاعده مستقيم حركت كند و بتدريج سوى علوم و معارف و آداب و فضايل گرايد شوقى كه در طبيعت او بنيل كمال مركوز است او را بطريقى راست و قصدى محمود از مرتبه بمرتبه و از افق بافق ميرساند تا نور الهى بر او تابد و مجاورت ملاء اعلى يابد و از مقربان حضرت صمدى شود و اگر در مرتبه اصلى سكون و اقامت اختيار كند و زمام بدست طبيعت خود دهد او را بطريق انتكاس (سرنگون شدن) روى بسمت اسفل گرداند و شوقى فاسد و ميلى تباه مانند شهوتهاى رديه كه در طبايع بيماران بود با آن اضافت شود تا آنكه روزبروز و لحظهبلحظه ناقصتر ميشود و انحطاط و نقصان غلبه مىيابد تا مانند سنگى كه از بالا به نشيب گردانند بكمتر مدتى بدرجه ادنى و رتبه اخس رسد و اين مقام هلاكت و بوار او بود چنانكه گفتهاند «هى النفس ان تهمل تلازم خساسه و ان تتبعث نحو الفضائل تلهج»