اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٩ - فصل دوم در معرفت نفس انسانى كه آنرا نفس ناطقه نيز گويند
استماع آوازهاى خوش و همچنين در قوت شهوى كه ميل او بحصول لذت شهوت بود و قوت غضبى كه شوق او در وصول بكمال تغلب باشد و اين قوى از ادراك مرادات خويش مدد مىيابند و كاملتر ميشوند و نفس از غلبه امثال اين معانى و حصول مدركات جسمانى ضعيفتر و ناقصتر ميشوند از بهر آنكه چندانكه از ممارست لذات و ملابست شهوات دورتر بود رأيهاى صحيح و معقولات صريح او را ظاهرتر باشد و حرص و شره او بر معرفت حقايق الهى و ميل و انبعاث او بطلب امور شريف و باقى كه از امور جسمانى بلندتر بود زياده باشد و اين دليلى واضح است بر آنكه نفس نه جسمست و نه جسمانى چه هرچيز از جنس خويش قوت گيرد و از ضد ضعف پذيرد و نفس استيلاى جسمانيات ضعيف از ميشود و باجتناب از آن قوت مىيابد
وجهى ديگر، هر حسى جز محسوس خود را ادراك نتواند كرد چنانكه بصر جز از مدركات بصرى خبر ندارد و سمع بدون آوازها چيزى ديگر درنيابد و عليهذا هيچ حس ادراك احساس خود نكند و نه ادراك آلت احساس خود چنانكه باصره نه بينائى را بيند و نه چشمرا و هيچ حس از غلطى كه او را افتد متنبه نشود چنانكه چشم آفتاب را كه صد و شصت و اند بار مانند زمين است بقدر كف دستى مىبيند و از اين تفاوت فاحش آگاهى نيابد و درختانى را كه در كنار آب نگونسار مىبيند هرگز سبب و علت نگونسارى آنرا بباصره نبيند و همچنين در ديگر غلطهاى او و در ديگر حواس و نفس محسوسات همه حواس را بيكدفعه ادراك كند و حكم كند كه اين آواز از فلان مبصر مىآيد و اين مبصر را آواز نه اين باشد و همچنين ادراك كند كه قوت هر حاسه چيست و آلت ادراك او كدام است و اسباب و علل اغلاط حواس را استنباط كند و ميان حق و باطل از احكام ايشان تميز كند پس بعضى را تصديق كند و بعضى را تكذيب و معلومست كه اين علم سوم