اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٦٠ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
معيشت منوط چنانكه نص تنزيل از آن عبارت (عبارت از آن خ ب) كرده است كه كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ.*
و سبب اين اعتقاد ملازمت عادت و مداومت مباشرت باشد پس اگر طالب فضيلت در ايثار سنت و طريقه خويش همين طريق سپرد و از اقتفاى مناهج و اقتناى منافع كمالى كه غايت اين مقصد بود عدول نجويد بسرور و لذت از آنجماعت كه بقيد جهالت و اسر ضلالت گرفتارند اولى باشد چه او محق بود و ايشان مبطل و او متيقن و مصيب و ايشان مخطى و خابط و ايشان سقيم و شقى و او صحيح و سعيد بلكه او ولى خدا و ايشان اعداى او أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.
و كندى رحمة اللّه عليه در كتاب دفع الاحزان گويد دليل بر آنكه حزن حالتى است كه مردم آنرا بسوء اختيار خويش جذب ميكنند و از امور طبيعى خارج است آنست كه فاقد هر مرغوبى و خايب هر مطلوبى اگر بنظر حكمت در اسباب آن حزن تأمل كند و بكسانيكه از آن مطلوب نامرغوب محروم باشند و بدان حرمان قانع و راضى اعتبار گيرد او را روشن شود كه حزن نه ضرورى بود و نه طبيعى و جاذب و كاسب آن هر آينه بحالت طبيعى معاودت كند و سكون و سلوت يابد.
و ما مشاهده كردهايم جماعتى را كه به مصيبت اولاد و اعزه و اصدقاء مبتلا شدند و احزان و همومى متجاوز از حد اعتدال بر ايشان طارى شده و بعد از انقضاى كمتر مدتى با سر ضحك و مسرت و فرح و غبطت آمدند و بكلى او را فراموش كردند.
و همچنين كسانى كه بفقد مال و ملك و ديگر مقتنيات روزى چند باصناف غم و انديشه ناخوش عيش بودند پس وحشت ايشان بانس و تسلى بدل گشت و آنچه امير المؤمنين على كرم اللّه وجهه فرموده «اصبر صبر الاكارم و الا