اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٥٨ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
ردائت بود و گاه بود كه بحد تلف نفس و هلاكت عاجل و آجل اداء كند و علاج آن بصرف فكر بود از محبوب چندانكه طاقت دارد و باشتغال به علوم دقيقة و صناعات لطيفه كه بفضل رويتى مخصوص باشد و بمجالست ندماى فاضل و جلساى صاحب طبع كه خوض ايشان در چيزهائى بود كه موجب تذكر خيالات فاسده نشود و باحتراز از حكايات عشاق و روايات اشعار ايشان و بتسكين قوت شهوت چه بمجامعت و چه باستعمال مطفيات.
و اگر اين معالجات نافع نيفتد سفر دور و تحمل مشاق و اقدام بر كارهاى سخت نافع آيد و امتناع از طعام و شراب بقدر آنچه قواى بدنيرا ضعفى برسد كه مؤدى نبود بسقوط و ضرر مفرط هم معين باشد بر ازاله اين مرض.
علاج بطالت- و اما محبت بطالت مقتضى حرمان دو جهانى بود از جهة آنكه اهمال رعايت مصلحت معاش مؤدى باشد بهلاكت شخص و انقطاع نوع و ديگر انواع رذايل را خود در معرض اين دو آفت چه وقع تواند بود و تغافل از اكتساب سعادت معادى مؤدى بود بابطال غايت ايجاد كه مستدعى افاضه جود واجب الوجود عز اسمه است و اين مخاصمه و منازعه صريح بود بآنحضرت نعوذ باللّه منه و چون بطالت و كسل متضمن اين فسادات است در شرح قبح و مذمت آن باطنابى زايد احتياج نيفتد.
علاج حزن- حزن المى نفسانى بود كه از فقد محبوبى يا از فوت مطلوبى عارض شود و سبب آن حرص بود بر مقتضيات جسمانى و شره بشهوات بدنى و حسرت بر فقدان و فوات آن و اين حالت كسى را حادث شود كه بقاى محسوسات و ثبات لذات را ممكن شناسد و وصول بجملگى مطالب و حصول مقصودات در تحت تصرف نا ممتنع شمرد.
و اگر اين شخص كه بچنين مرضى مبتلا باشد با سر عقل شود و