اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٦١ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
تسل سلوا البهايم.
هم مبنى است از اين معنى، و عاقل اگر در حال خلق نظر كند داند كه از ايشان بمصيبتى غريب و محنتى بديع ممتاز نگرديده، و اگر مرض حزن را كه جارى مجراى ديگر اصناف ردائت است تمكن دهد عاقبت بسلوت گرايد و از آن شفا يابد پس بهيچوجه مرضى وضعى نزديك او مرضى نشود و بردائت كسى راضى نگردد.
و بايد داند كه حال و مثل كسيكه ببقاى منافع و فوايد دنيوى طمع كند حال و مثل كسى باشد كه در ضيافتى حاضر شود كه شمامه در ميان حاضران از دست بدست ميگردانده باشند، و هريكى لحظه از نسيم و رايحه آن تمتع ميگيرند، و چون نوبت باو رسد طمع ملكيت در آن كند و پندارد كه او را از ميان قوم بتملك آن تخصيص دادهاند و آن شمامه بطريق هبه بتصرف او گذشته تا چون از او بازگيرند خجلت و دهشت يا تأسف و حسرت اكتساب كند.
همچنين اصناف مقتنيات ودايع خدايتعالى است كه خلق را در آن اشتراك داده است و او را عز و جل ولايت استرجاع آن، هرگاه كه خواهد و بدست هركه خواهد و ملامت و مذمت و عار و فضيحت بر كسى كه وديعت باختيار باز گذارد و امل و طمع از آن منقطع دارد متوجه نشود بلكه اگر بدان طمع كند و چون از او بازگيرند دلتنگى نمايد با استجلاب عار و ملامت كفران نعمت را ارتكاب نموده باشد. چه كمترين مراتب شكرگزارى آن بود كه عاريت بخوشدلى با معير دهند و در اجابت مسارعت نمايند خاصه آنجا كه معير افضل آنچه داده بود بگذارد و اخس بازخواهد. مراد باين افضل عقل و نفس است و فضايلى كه دست متعرضان بدان نرسد و متغلبان را در آن طمع شركت نيفتد چه اين كمالات بوجهى كه استرجاع و استرداد را