اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٦٣ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
شر بغير دشمن او رسد، و هركه نخواهد كه خيرى بكسى رسد شر خواسته باشد بآنكس، و اگر اين معامله با دوستان كند تباهتر و زشتتر بود.
پس حسود شريرترين كسى باشد، و هميشه اندوهگين بود، چه بخير مردمان غمناك باشد و خير خلق منافى مطلوب او بود و هرگز خير از خلق مرتفع و منقطع نشود، پس غم و اندوه او را انقطاعى و انتهائى صورت نبندد.
و تباهترين انواع حسد نوعى بود كه ميان علماء افتد، چه طبيعت منافع دنيوى از تنگى عرصه و قلت مجال و ضيقى كه لازم ماده است موجب حسد باشد يعنى راغبرا بالعرض تعلق اراده بزوال مرغوب او از غير عارض شود و اگرچه اين معنى بنزديك او بالذات مرضى نبود.
و حكماء دنيا را بگليمى كوتاه كه مردى درازبالا بر خود افكند تشبيه كردهاند، چه اگر سر بدان پوشيده كند پاى او برهنه شود و اگر پاى نامحروم نگذارد سر محروم ماند. همچنين اگر شخصى بتمتع از نعمتى مخصوص شود ديگرى از آن ممنوع باشد، و علم از اين شايبه منزه است.
چه انفاق و خرج از آن و مشاركت دادن ابناى جنس در نفع آن مقتضى زيادت لذت و كمال تمتع بود. پس حسد در آن از طبيعت شر مطلق خيزد.
و بدانكه فرق باشد ميان غبطه و حسد، چه غبطه شوق بود بحصول كمالى يا مطلوبى كه از غيرى احساس كرده باشد در ذات مغتبط (مغبط خ ب) بىتمناى زوال آن از او و حسد با تمناى زوال بود از او.
و غبطه بر دو نوع بود يكى محمود و ديگرى مذموم.
اما غبطه محمود آن بود كه آن شوق متوجه بفضايل و سعادات باشد
و اما غبطه مذموم آن بود كه آن شوق متوجه بشهوات و لذات باشد و حكم آن حكم شره بود.
اينست سخن در حسد و هركه بر اين جمله كه شرح داديم واقف شود