اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٧ - فصل دوم در معرفت نفس انسانى كه آنرا نفس ناطقه نيز گويند
مردم حامل و قابل صور معقولات و معانى مدركات است و پيوسته صورتى و مغيئى در او متمثل ميشود و ديگرى از او زايل ميگردد و اين خاصيت منافى عرضيت است پس نفس عرض نتواند بود و چون عرض نبود و معلوم شد كه موجود يا جوهر است يا عرض پس نفس جوهر بود و عرض نمىتواند بود و چون جوهر بود پس موجود نفس جوهر بود اينست نفس مطلوب و اما بيان بساطت او آنست كه هرچه موجود بود يا قابل تجزيه بود يا نبود آنچه قابل تجزيه نبود در اين مقام آنرا بسيط ميخوانيم و آنچه قابل تجزيه بود آنرا مركب پس گوئيم كه نفس تصور معنى واحد ميكند چه بر چيزها بوحدت و سلب وحدت حكم ميكند و خود هيچ كثرت را تصور نتوان كرد تا واحد را كه جزو او بود تصور نكند و اگر نفس قابل انقسام بود از انقسام محل انقسام حال لازم آيد پس معنى واحد كه در او حال بود هم قابل قسمت بوده باشد و اين محال است چه قابل قسمت واحد نبود پس لازم آيد كه نفس منقسم نشود يا تصور معنى واحد نكند و چون بطلان قسم دوم ظاهر است پس مطلوب حق بود و آن بساطت او است
و اما بيان آنكه نه جسم است و نه جسمانى، آنست كه هرچه جسم است مركب است و قابل انقسام و دليل بر اين آنست كه هر جسم كه فرض كنيم چون واسطه شود ميان دو جسم ديگر كه هردو از دو طرف مماس او شوند بضرورت آنچه بدان مماس يك طرف شود هم بدان مماس ديگر طرف نتواند شد و الا طرفين را از مماس منع نكرده باشد پس واسطه نبوده باشد و تداخل اجسام نيز لازم آيد و چون مماس هر طرفى بچيزى ديگر بود متجزى شده باشد و چون جسم كه مركب است جسمانى كه محمول و مقبول او است هم مركب بود چه انقسام محل موجب انقسام حمال است پس هيچ جسم و جسمانى بسيط نبود و چون نفس بسيط است پس نفس نه جسم بود