اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٥٣ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
علم بود.
و همين بود حال آنكه نداند كه بعد از مرك حال او چگونه خواهد بود چه هركه بحالى بعد از مرك اعتراف كرد ببقا اعتراف كرده است و چون ميگويد نميدانم كه آن حال چيست بجهل اعتراف كرده و علاج او هم بعلم است تا چون واثق شود خوف او زايل گردد.
و اما آنكس كه از تخليف اهل و ولد و مال و ملك خائف و متأسف بود بايد بداند كه حزن استعجال الم و مكروهى است بر آنچه حزن را در آن فايده نيست و علاج حزن بعد از اين ياد كنيم و بعد از تقديم اين مقدمه گوئيم مردم از كاينات است و در فلسفه مقرر است كه هر كاينى فاسد بود پس هركه نخواهد كه فاسد بود نخواسته باشد كه كاين بود و هركه كون خود خواهد فساد ذات خود خواسته باشد پس فساد ناخواستن او فساد خواستن او است و كون خواستن او كون نخواستن او و اين محال است و عاقل را بمحال التفات نيفتد.
و اگر اسلاف و آباء ما وفات نكردندى نوبت وجود بما نرسيدى چه اگر بقا ممكن بودى بقاى متقدمان ممكن بودى و اگر همه مردمانى كه بودهاند باوجود تناسل و توالد باقى بودندى در زمين نگنجيدندى.
و استاد ابو على رحمة اللّه عليه در بيان اين معنى تقريرى روشن كرده است ميگويد كه تقدير كنيم كه مردى از مشاهير گذشتگان كه اولاد و عقب او معروف و معين باشند چون امير المؤمنين على عليه السّلام با هركه از ذريه و نسل او در عهد او و بعد از وفات او در اينمدت چهار صد سال كه بودهاند همه زنده بودندى همانا عدد ايشان از ده بار هزارهزار زيادهتر شدى چه بقيتى از ايشان كه امروز در بلاد ربع مسكون پراكندهاند با قتلهاى عظيم و انواع استيصال كه باهل اين خاندان راه يافته است دويست هزار نفر