اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٤٨ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
و فكرى كافى پديد آيد و اللّه الموفق و المعين.
علاج بددلى- چون علم بضد مستلزم علم است بضد ديگر و ما گفتيم كه غضب ضد بددلى است چه غضب حركت نفس بود بجهت شهوت انتقام پس جبن سكون نفس بود آنجا كه حركت اولى باشد بسبب بطلان شهوت انتقام و لواحق و اعراض اين مرض چند چيز بود.
اول مهانت نفس دوم سوء عيش سوم طمع فاسد اخساء و غير ايشان از اهل و اولاد و اصحاب معاملات.
چهارم قلت ثبات در كارها پنجم كسل و محبت راحتى كه مقتضى رذايل بسيار باشد.
ششم تمكن يافتن ظالمان در ظلم هفتم رضا بفضايحى كه در نفس و اهل و مال افتد هشتم استماع قبايح و فواحش از شتم و قذف
نهم ننك ناداشتن از آنچه موجب ننك بود دهم تعطيل افتادن در مهمات و علاج اين مرض و اعراض آن برفع سبب بود چنانكه در غضب گفتيم و آنچنان بود كه نفس را تنبيه دهد بر نقصان و تحريك او كند بدواعى غضبى چه هيچ مردم از غضب خالى نبود و ليكن چون ناقص و ضعيف باشد بتحريك متواتر مانند آتش قوت گيرد و متوقد و متلهب شود.
و از بعضى حكماء روايت كردهاند كه در مخاوف و حروب شدندى و نفس را در مخاطرات عظيم افكندندى و در وقت اضطراب دريا در كشتى نشستندى تا ثبات و صبر اكتساب كنند و از رذيلت كسل و لواحق آن تجنب نمايند و تحريك قوت غضب كه شجاعت فضيلت آن قوت است بتقديم رسانند و مراء و خصومت با كسى كه از غوايل او ايمن بود در اين باب ارتكاب كند تا نفس از طرف بوسط حركت نمايد و چون احساس كنند از خويش كه بدان حد نزديك رسيد بايد كه تجاوز نكند تا طرف نيفتد و الله اعلم