اخلاق ناصري - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٣٧ - فصل دهم در معالجه امراض نفس و آن بر ازاله رذايل مقدر بود
عادم اين فضيلت بود از عداد حيوانات ديگر بود نه از عداد اين نوع و مصداق اين سخن آنكه چون در مجلسى از جهت بحث در علوم عقد كرده باشند حاضر شود خاصيت نوع يعنى نطق بكلى بازگذارد و بحيوانات ديگر كه از سخن گفتن عاجز باشند تشبه نمايد و چون در اين حال فكر كند او را تنبه افتد برآنكه آن سخنها كه در غيبت آنجماعت يعنى اهل علم ميتواند گفت ببانك ديگر جانوران مناسبتر است از آنكه بنطق انسان، چه اگر بنطق تعلق داشتى در محاوره جماعتى كه انسانيت ايشان يعنى تميز بيشتر است استعمال توانستى كرد و بايد كه در اين انديشه از وقوع اسم انسان بر خود بغلط نيفتد چه گياه گندم را گندم خوانند بر وجه مجاز و مراد استعداد آن گياه بود قبول صورت گندمى را.
و همچنين تمثال مردم را مردم گويند بطريق تشبه يعنى بمردم ماند در صورت بلكه اگر انصاف خود بدهد داند كه در درجه از اصناف حيوانات نازلتر است چه هر حيوانى بدان قدر ادراك كه در ترتيب امور معيشت و حفظ نسل بدان محتاج بود قادر است و بر كمالى كه غايت وجود او آنست متوفر و جاهل بخلاف اين، پس همچنانكه در اعتبار خواص نوع خويش كه در خود مفقود يابد مشابهت خود بديگر حيوانات بيشتر بيند در اعتبار خواص ديگر حيوانات خود را بجمادات نزديكتر يابد و باضافت با اصناف جمادات و رعايت شرايط آن از آن مرتبه بازپس افتد و هلم جرا الى اسفل السافلين
پس چون بدين فكر بر نقصان رتبه و خساست جوهر و ركاكت طبع خويش كه اخس كاينات است وقوف يابد اگر در وى اندك و بسيار انتعاشى مانده بود در طلب فضيلت علم حركت كند و كل مسير لما خلق له.
علاج جهل مركب، حقيقت اين جهل آن بود كه نفس از صورت علم