پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٠ - ١- نمونههايى از خشونت اخلاقى در عصر خليفه دوّم
نشسته بود، مردى وارد شد و عمامهاى بر سر داشت، رو به «عمر» كرده، گفت:
يا امير المؤمنين! منظور از: «وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً» چيست؟ «عمر» گفت: حتما همان هستى كه من به دنبال او مىگشتم، برخاست و هر دو آستين را بالا زد و آن قدر به او شلاق زد كه عمامه از سرش افتاد و بعد به او گفت به خدا قسم اگر سرت را تراشيده مىديدم گردنت را مىزدم! سپس دستور داد لباسى بر او بپوشانند و او را بر شتر سوار كنند و به شهر خود ببرند، سپس خطيبى برخيزد و اعلام كند كه «صبيغ» در جستجوى علم بر آمده و خطا كرده است، تا همه مردم از او فاصله بگيرند. او پيوسته بعد از اين داستان در ميان قومش حقير بود تا از دنيا رفت در حالى كه قبلا بزرگ قوم محسوب مىشد. [١] در روايتى ديگر از «نافع» نقل شده كه «صبيغ عراقى» پيوسته سؤالاتى در باره قرآن مىكرد هنگامى كه به «مصر» آمد «عمرو بن عاص» او را به سوى «عمر» فرستاد. «عمر» دستور داد شاخههاى تازه از درخت بريدند و براى او آوردند و آن قدر بر پشت او زد كه مجروح شد سپس او را رها كرد. بعد از مدّتى كه خوب شد بار ديگر همان برنامه را در باره او اجرا نمود، سپس او را رها كرد تا بهبودى يابد، بار سوّم به سراغ او فرستاد تا همان برنامه را اجرا كند، «صبيغ» به عمر گفت: «اگر مىخواهى مرا به قتل برسانى به طرز خوبى به قتل برسان و زجركش نكن و اگر مىخواهى زخم تنم را درمان كنى، به خدا خوب شده است».
«عمر» به او اجازه داد كه به سرزمين خود برگردد و به «ابو موسى اشعرى» نوشت كه هيچ يك از مسلمانان با او مجالست نكند. اين امر بر «صبيغ» گران آمد «ابو موسى» به «عمر» نوشت كه او كاملا از حرفهاى خود توبه كرده و ديگر سؤالى در باره آيات قرآن نمىكند «عمر» اجازه داد كه مردم با او مجالست كنند. [٢]
[١] الغدير، جلد ٦، صفحه ٢٩١.
[٢] «الغدير» جلد ٦، صفحه ٢٩١.