پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧٧ - ١- مرد عمل
كه آنان به ميدان جنگ پشت كنند بلكه مىايستند تا كشته شوند و كشته نمىشوند مگر اين كه به تعداد خود از شما بكشند! اين عقيده من است و شما تصميم خود را بگيريد! «ابو جهل» (از اين پيام تكان خورد ولى براى حفظ ظاهر) گفت: تو دروغ مىگويى و ترسيدهاى مطلب چنين نيست»! [١] سرانجام جنگ «بدر» نشان داد كه آنچه «عمير» از وضع مسلمانان استنباط كرده بود واقعيّت داشت نه آنچه «ابو جهل» گفت.
اين سخن هرگز منافات با اين ندارد كه انسان براى استفاده از جنبههاى روانى در ميدان جنگ رجز بخواند و با كلمات كوبنده، دشمن را بمباران كند. مشكل آن جاست كه تمام همّت، رجزخوانى و خلاصه كردن همه چيز در حرف و سخن باشد. هميشه بايد اساس كار را عمل تشكيل دهد و سخن جنبه فرعى داشته باشد و به عنوان پشتوانهاى براى عمل مورد استفاده قرار گيرد. نمونه گروه اوّل، «طلحه» و «زبير» و همدستان آنها بودند و نمونه بارز گروه دوّم، امام (ع) و يارانش.
در خطبه ١٢٤ «نهج البلاغه»، تعبير روشنى در اين باره ديده مىشود و آن اين كه امام (ع) ضمن دستورات جنگى به نيروهايش فرمود: «اميتوا الاصوات فانّه اطرد للفشل، به هنگام نبرد صداها را خاموش كنيد كه سستى را بهتر دور مىسازد».
|
دوش مىگفت بلبلى با باز |
كز چه حال تو خوشتر است از من؟! |
|
|
تو كه زشتى و بد، عبوس و مهيب! |
تو كه لالى و گنگ و بسته دهن! |
|
|
مست و آزاد روى دست شهان |
با دو صد ناز مىكنى مسكن |
|
|
من بدين ناطقى و خوش خواني |
با خوش اندامى و ظريفى تن |
|
|
قفسم مسكن است و روزم شب |
بهرهام غصّه است و رنج و محن |
|
|
باز گفتا كه راست مىگويى |
ليك سرّش بود بسى روشن |
|
|
دأب تو گفتن است و ناكردن |
خوى من كردن است و ناگفتن! |