پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥١ - ١- نمونههايى از خشونت اخلاقى در عصر خليفه دوّم
در روايتى ديگر داستان «صبيغ» چنين آمده است (بعيد نيست او داستانهاى متعدّدى با عمر داشته است) كه: او وارد «مدينه» شد و پيوسته از متشابهات قرآن سؤال مىكرد. «عمر» به سراغ او فرستاد در حالى كه قبلا شاخههايى از درخت خرما آماده ساخته بود. «عمر» از او پرسيد: تو كيستى؟ گفت: «من بنده خدا صبيغم». عمر يكى از آن شاخهها را برداشت و بر سر او كوفت و گفت: «من بنده خدا عمرم» و آن قدر زد كه سرش خونآلود شد. «صبيغ» گفت: اى امير مؤمنان بس است آنچه در سر من بود از بين رفت (و ديگر سؤالى از متشابهات نمىكنم)! [١] جالب توجّه اين كه در هيچ يك از روايات ندارد كه او سمپاشى در باره يكى از آيات قرآن كرده باشد، بلكه گاه سؤال از متشابهات و گاه از حروف قرآن و گاه از آياتى مثل «وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً» مىنمود. اين جريان ظاهرا منحصر به «صبيغ» نبود.
«عبد الرحمن بن يزيد» نقل مىكند كه مردى از عمر در باره آيه «وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا» سؤال كرد. هنگامى كه مشاهده كرد مردم در اين باره صحبت مىكنند تازيانه را برداشت و به آنان حمله كرد. [٢] ٢- در حديث ديگرى مىخوانيم مردى از او سؤال كرد و گفت منظور از آيه «الْجَوارِ الْكُنَّسِ» چيست؟ «عمر» با چوبدستى خود در عمامه او فرو كرد و به روى زمين انداخت و گفت آيا تو «حرورى» هستى (حرورى به كسانى گفته مىشد كه از اسلام خارج شده بودند!) سپس گفت: قسم به كسى كه جان «عمر» به دست اوست اگر تو را سر تراشيده مىيافتم آن قدر تو را مىزدم كه اين فكر از سرت بيرون برود! [٣] (به نظر مىرسد سر تراشيدن از شعار اين گروه از خوارج بوده
[١] الغدير، جلد ٦، صفحه ٢٩٠.
[٢] الدّر المنثور، جلد ٦، صفحه ٣١٧.
[٣] الدرّ المنثور، جلد ٦، صفحه ٣٢٣.