گزيده دانشنامه امام حسين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٨٢
٤١٨.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو مِخنَف ، در يادكردِ حوادث عصر تاس عبّاس عليه السلام گفت: عجله نكنيد تا به سوى ابا عبد اللّه ، باز گردم و آنچه را گفتيد ، به او برسانم . آنان ، ايستادند و سپس گفتند: او را ببين و از اين موضوع ، آگاهش كن . سپس نزد ما بيا و آنچه را كه مى گويد، به ما بگو . عبّاس عليه السلام ، با شتاب به سوى حسين عليه السلام باز گشت تا باخبرش سازد ؛ امّا يارانش ايستادند و با سپاهيان دشمن ، سخن گفتند. حبيب بن مُظاهر ، به زُهَير بن قَين گفت: اگر مى خواهى ، تو با مردم ، سخن بگو و اگر مى خواهى ، من سخن بگويم . زُهَير به او گفت: تو اين كار را آغاز كردى . پس تو با آنان ، سخن بگو . حبيب بن مُظاهر ، به آنان گفت : بدانيد كه ـ به خدا سوگند ـ ، فرداى قيامت و نزد خدا، چه بد مردمى هستند كه بر او در مى آيند ، در حالى كه فرزندان پيامبرش صلى الله عليه و آله خاندان و اهل بيت او ، و نيز عابدان اين سرزمين و سحرخيزانِ كوشا و فراوانْ يادكنندگانِ خدا را كُشته اند ! عَزرَة بن قيس به او گفت: تا مى توانى ، از خودت بگو و تعريف كن! زُهَير به او گفت: اى عَزره ! خدا از او تعريف كرده و ره نمونش شده است . از خدا پروا كن ـ اى عَزره ـ كه من ، خيرخواه تو هستم ! تو را به خدا سوگند مى دهم ـ اى عزره ـ كه مبادا در كشتن جان هاى پاك ، از ياوران گم راهى باشى ! او گفت: اى زُهَير ! تو نزد ما ، از پيروان اين خاندان ، به شمار نمى رفتى. تو عثمانى بودى! زُهَير گفت: آيا تو از موضعگيرى و ايستادنم در اين جا ، به اين راه نمى برى كه از آنها هستم ؟! بدانيد كه ـ به خدا سوگند ـ ، من هيچ گاه نامه اى به حسين عليه السلام ننوشته ام و پيكى روانه نساخته ام و به او وعده يارى نداده ام ؛ امّا راه ، ما را با هم گِرد آورد و هنگامى كه او را ديدم، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را و جايگاه حسين را در نزد او، به ياد آوردم و آنچه را از دشمنش و گروه شما به او رسيده، دانستم . پس انديشيدم كه يارى اش كنم و در گروه او باشم و جانم را فدايش كنم تا حقّ خدا و پيامبرش را كه شما تباه كرده ايد،