گزيده دانشنامه امام حسين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥٨
شُرَيح ، به بازداشتگاه هانى آمد . هنگامى كه چشم هانى به شريح افتاد ، در حالى كه خون بر محاسن او جارى بود ، فرياد زد : «اى خدا ! اى مسلمانان ! خاندانم نابود شدند . اهل ديانت ، كجايند؟ اهل شهر ، كجايند؟» و هنگامى كه سر و صداى افراد قبيله خود را ـ كه در بيرون دار الإماره براى آزادسازى او جمع شده بودند ـ شنيد ، گفت : «اگر ده نفر به اين جا بيايند ، مرا نجات مى دهند» . شريح قاضى ، بدون توجّه به آنچه ديد و شنيد ، به طرف مردمى كه اطراف قصر را گرفته بودند ، آمد و به آنها گفت : امير ، وقتى از حضورتان و سخنانتان در باره بزرگتان (هانى) ، مطّلع شد فرستاد كه پيش او بروم . من هم پيش او رفتم و او را ديدم و امير به من دستور داد كه با شما ديدار كنم و به شما بگويم كه بزرگتان زنده است و خبر كشته شدنش دروغ است . [١] عمرو بن حَجّاج ـ كه رهبرى مردمِ گرد آمده در اطراف قصر را به عهده داشت ـ ، با شنيدن سخن شريح گفت : «الحمد للّه كه او كشته نشده است!» و اطراف قصر را خالى كردند و رفتند . گفتنى است كه عمرو بن حَجّاج ، برادر روعه ، همسر هانى ، و از طرفداران پر و پا قرص ابن زياد بود كه با اين حيله ، ابن زياد را از چنگ قبيله مَذحِج ، رها ساخت . بارى ! ابن زياد ، با به كارگيرى سياستِ زر و زور و تزوير ، شعله هاى انقلاب كوفه را در نطفه خفه كرد ، مسلم عليه السلام را كشت و فضاى سياسى ـ اجتماعى كوفه را چنان دگرگون ساخت كه از مردم كوفه ، سپاهى انبوه به كربلا فرستاد و حادثه خونين و بى نظير عاشورا را پديد آورد .
[١] تاريخ الطبرى : ج ٥ ص ٣٦٤ ، الكامل فى التاريخ : ج ٢ ص ٥٣٨ .