گزيده دانشنامه امام حسين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٩
٣٥٥.تاريخ الطبرى ـ به نقل از عُقبة بن سَمعان ـ كنم». ابن عبّاس به او گفت: تو را از اين كار ، در پناه خدا قرار مى دهم . به من بگو ـ خدا ، تو را قرين رحمتت بدارد ـ كه آيا به سوى مردمى مى روى كه حاكمشان را كُشته اند و ولايتشان را به تصرّف خود در آورده اند و دشمن خويش را بيرون رانده اند؟ اگر چنين كرده اند ، به سوى آنها برو ؛ امّا اگر تو را خوانده اند و [هنوز ]حاكمشان ، آن جاست و بر قوم ، چيره است و كارگزارانش خراجِ ولايت ها را مى گيرند ، تو را به جنگ و زد و خورد ، فرا خوانده اند. بيمِ آن دارم كه فريبت دهند و تكذيبت نمايند و با تو ناسازگارى كنند و يارى ات ندهند و بر ضدّ تو ، شورانده شوند و از هر كس ديگرى در كار دشمنىِ تو ، سخت تر باشند. حسين عليه السلام فرمود : «از خدا خير مى جويم . ببينم كه چه خواهد شد»... . چون شب ، يا صبح بعد ، فرا رسيد ، عبد اللّه بن عبّاس ، نزد حسين عليه السلام آمد و گفت: اى پسرعمو! من صبورى مى كنم ؛ امّا صبر ندارم . بيم دارم كه در اين سفر ، هلاك و نابود شوى. مردم عراق ، قومى حيله گرند . به آنها نزديك مشو. در همين شهر بمان ، كه سَرور مردم حجازى. اگر مردم عراق ـ چنان كه مى گويند ـ تو را مى خواهند ، به آنها بنويس كه دشمنِ خويش را بيرون كنند . آن گاه به سوى آنها برو. اگر جز رفتن نمى خواهى، به سوى يَمَن برو كه در آن جا ، قلعه ها و درّه هايى وجود دارد و سرزمينى پهناور است و پدرت ، در آن جا پيروانى دارد و از مردم نيز دورى. آن گاه براى مردم ، نامه مى نويسى و دعوتگرانت را مى فرستى . در اين صورت ، اميدوارم كه آنچه را مى خواهى، بى خطر بيابى . حسين عليه السلام به او فرمود : «اى پسرعمو ! به خدا مى دانم كه خيرخواه و دلسوزى ؛ ولى من تصميم خود را گرفته ام و آهنگ رفتن دارم» . ابن عبّاس گفت: اگر مى روى ، زنان و كودكانت را نبر . به خدا ، نگرانم كه همانند عثمان كه [كشته شد و] زنان و فرزندانش به او مى نگريستند ، كشته شوى ... به خدايى كه جز او خدايى نيست ، چنانچه مى دانستم اگر موى و پيشانى ات را