گزيده دانشنامه امام حسين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤٠
٣٢١.الفتوح : كه جز از اين طريق ، نمى توانى بر او دست يابى. محمّد بن اشعث ، پس از آن گفت: واى بر تو ، اى مسلم ! خودت را به كشتن مده . تو در امانى . مسلم بن عقيل مى گفت: مرا به امانِ اهل نيرنگ ، نيازى نيست . آن گاه به نبرد پرداخت و اين شعر را مى خواند: سوگند ياد كرده ام كه جز به آزادگى ، كشته نشوم ، گرچه مرگ را جامى تلخ بيابم . خوش ندارم به من نيرنگ بزنند و يا فريب بخورم . هر كسى روزى ، مرگ را ملاقات مى كند . با شما نبرد مى كنم و از سختى نمى هراسم. محمّد بن اشعث ، بانگ برآورد و گفت: واى بر تو ، اى پسر عقيل ! به راستى كه به تو دروغ گفته نمى شود و تو فريب داده نمى شوى . اين جمعيت ، قصد كشتن تو را ندارند . پس خودت را به كشتن مده. مسلم ـ كه خداوند ، رحمتش كند ـ به سخن پسر اشعث ، اعتنايى نكرد و به نبرد ، ادامه داد تا جراحت هاى سنگينى بر او وارد شد و از جنگيدن ، ناتوان شد . جمعيت بر او يورش بردند و با تير و سنگ بر او مى زدند . مسلم گفت: واى بر شما ! آيا به سويم سنگ ، پرتاب مى كنيد ـ آن گونه كه به كفّار ، سنگ مى زنند ـ ، در حالى كه من از خانواده پيامبرانِ ابرارم؟ آيا حقّ پيامبر را در باره خاندانش پاس نمى داريد؟ سپس با وجود ضعف ، بر آنان يورش بُرد و جمعيت را در هم شكست و آنان را پراكنده ساخت . آن گاه برگشت و بر درِ خانه تكيه زد . سپاهيان به سمت مسلم ، باز گشتند و محمّد بن اشعث بر آنان بانگ زد كه : او را رها كنيد تا با او سخن بگويم. پسر اشعث به مسلم ، نزديك شد و رو به روى وى ايستاد و گفت: واى بر تو ، اى پسر عقيل ! خودت را به كشتن مده . تو در امانى و خونت بر گردن من است. مسلم به وى گفت : اى پسر اشعث ! گمان مى كنى تا نيرويى براى جنگيدن دارم ،