دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٩
١٠٦٦.تاريخ الطبرى ـ به نقل از عمّار دُهْنى ، از امام باقر عليه السل: يزيد ، غلامش را ـ كه نامش سرجون بود و از او مشورت مى گرفت ـ خواست و خبر ناتوانى نعمان بن بشير را به وى داد. سرجون به يزيد گفت: اگر معاويه زنده بود ، رأى او را مى پذيرفتى؟ گفت: آرى. گفت: پس، از من بپذير كه براى كوفه كسى سزاوارتر از عبيد اللّه نيست. او را بر كوفه بگمار. يزيد از عبيد اللّه ، خشمگين بود و مى خواست او را از حكومت بصره نيز عزل كند. آن گاه يزيد براى عبيد اللّه نامه نوشت كه از او راضى است و حكومت كوفه را نيز به همراه حكومت بصره به وى سپرده است و برايش نوشت كه دنبال مسلم بن عقيل بگردد و اگر او را يافت ، بكشد.
١٠٦٧.الفتوح : چون نامه ها نزد يزيد بن معاويه بسيار شدند ، غلام پدرش ـ كه نامش سِرجون بود ـ را خواست و به وى گفت: اى سرجون ! در باره كوفه چه نظر دارى؟ مسلم بن عقيل ، وارد كوفه شده و شيعيان با حسين بن على ، بيعت كرده اند . سرجون به يزيد گفت: اگر نظر بدهم ، مى پذيرى؟ يزيد گفت: بگو تا بشنوم. سرجون گفت: به نظرم نامه اى براى عبيد اللّه بن زياد ـ كه امير بصره است ـ بنويس و كوفه را نيز در قلمرو حكومت او قرار ده تا او وارد كوفه شود و عهده دار حلّ مشكل گردد. يزيد گفت: به جانم سوگند كه اين ، درست است.