دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٩
١١٣٩.تاريخ الطبرى ـ به نقل از عيسى بن يزيد كِنانى ـ: ابن زياد به دنبال اسماء بن خارجه و محمّد بن اشعث فرستاد و گفت: هانى را نزد من بياوريد. به وى گفتند : او نمى آيد ، مگر آن كه به او امان دهى. عبيد اللّه گفت: چرا امان؟ مگر او چه كرده است؟ نزد او برويد و اگر جز با امان نيامد، به وى امان دهيد. آن دو ، نزد هانى آمدند و او را [به آمدن نزد عبيد اللّه ] دعوت كردند. هانى گفت: اگر بر من دست يابد، مرا خواهد كشت ! آن دو ، آن قدر نزد وى ماندند و اصرار كردند تا او را نزد عبيد اللّه آوردند ، در حالى كه عبيد اللّه در روز جمعه خطبه مى خواند. هانى در مسجد نشست و موهاى سرش را مرتّب مى كرد. وقتى عبيد اللّه نمازش را خواند ، هانى را صدا زد. هانى نزد او آمد و بر او سلام كرد . عبيد اللّه گفت: اى هانى ! آيا نمى دانى كه وقتى پدرم وارد اين شهر شد، هيچ يك از شيعيان را زنده نگذاشت ، مگر پدر تو و پدر حُجْر را ؟ ـ و سرنوشت حُجْر را كه مى دانى ـ و يكسر به تو نيكى مى كرد و سپس براى امير كوفه نوشت كه تنها درخواست من از تو ، توجّه به هانى است ؟ هانى گفت: چرا. عبيد اللّه گفت: آيا جزاى من ، آن است كه مردى را در خانه ات پنهان كنى تا مرا بكشد؟ هانى گفت: من ، چنين كارى نكرده ام . آن گاه عبيد اللّه ، مرد تميمى را ـ كه جاسوس بود ـ احضار كرد . وقتى هانى او را ديد ، دانست كه وى خبرها را به عبيد اللّه رسانده است. پس گفت: اى امير ! آنچه به تو خبر رسيده ، درست است و من هم نيكى هاى تو را فراموش نمى كنم . تو و خانواده ات در امانيد . هر جا مى خواهى ، برو. در اين هنگام ، عبيد اللّه يكّه خورد. مِهران ـ كه بالاى سرش با عصايى ايستاده بود ـ گفت: عجب بدبختى ! اين برده مغرور ، به تو در حكومتت امان مى دهد ! آن گاه عبيد اللّه به مهران گفت: او را بگير. مهران ، عصا را رها كرد و دو طرف موهاى هانى را گرفت و او را به رو انداخت . سپس عبيد اللّه ، عصا را برداشت و به صورت هانى مى زد. آهنِ ته عصا بيرون آمد و بر ديوار نشست . آن قدر عبيد اللّه بر صورت هانى زد كه بينى و پيشانى اش شكست. مردم ، صداى ناله اى را شنيدند و خبر به قبيله مَذْحِج رسيد . آنها آمدند و بر گرد قصر ، حلقه زدند . عبيد اللّه دستور داد هانى را در خانه اى انداختند. مردمان قبيله مَذحِج ، فرياد مى كشيدند. عبيد اللّه به مهران دستور داد كه شُرَيح را نزد هانى ببرد. شريح را نزد هانى برد و نگهبانان نيز به همراه شريح، وارد شدند. هانى گفت: اى شريح ! مى بينى با من چه مى كنند؟ شُرَيح گفت: تو را زنده مى بينم . هانى گفت: با اين وضع ، زنده ام! به قبيله ام بگو اگر آنان از اين جا بروند ، عبيد اللّه مرا خواهد كُشت. شريح نزد عبيد اللّه آمد و گفت: او را زنده ديدم ؛ ولى حال و روز خوشى نداشت. عبيد اللّه گفت: آيا روا نمى دارى حاكم، رعيّتش را ادب كند؟ نزد اين مردم برو و به آنان خبر بده. شريح ، بيرون رفت و عبيد اللّه ، مهران را همراه او فرستاد. شريح به مردم قبيله مَذحِج گفت: اين ، چه رفتار ناشايستى است؟! آن مرد ، زنده است . حاكم ، مختصرى او را تنبيه كرده است ! باز گرديد و خون خود و رئيستان را مُباح مسازيد. آنان ، باز گشتند.