دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٥
١١٤١.الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة) : ابن زياد به دنبال هانى بن عروه ـ كه آن روز ، نود و چند سال داشت ـ فرستاد و به وى گفت: چه چيزى تو را وا داشت كه دشمن مرا ، پناه دهى و او را پنهان كنى؟ هانى گفت: برادرزاده ! او به حق، اين جا آمده و از تو و خاندانت، به حكومت، سزاوارتر است . عبيد اللّه برخاست و در دستش چوبى نيزه مانند بود. با آن بر سر هانى زد تا اين كه آهن آن چوب ، كنده شد و بر ديوار فرو رفت و مغز پيرمرد، متلاشى شد و همان جا (در جا) وى را كشت.
١١٤٢.أنساب الأشراف : ابن زياد، محمّد بن اشعث كِنْدى و اسماء بن خارجة بن حُصَين فَزارى را نزد هانى بن عروه فرستاد و آن دو با وى ملايمت كردند، تا اين كه او را نزد ابن زياد آوردند . عبيد اللّه ، او را به خاطر پناه دادن به مسلم بن عقيل ، سرزنش كرد و به وى گفت: مردم ، متّحد و هم سخن اند . چرا در جهت تفرقه و جدايى آنان، به مردى كه براى تفرقه افكنى آمده ، كمك مى كنى؟ هانى به خاطر پناه دادن به مسلم ، عذرخواهى كرد و گفت: خداوند ، كارهاى امير را سامان بخشد ! او بدون اطّلاع و آمادگى من ، وارد خانه ام شد و از من خواست كه به او پناه دهم . از اين جهت ، دَيْنى بر گردنم احساس كردم. عبيد اللّه گفت: پس او را نزد من بياور تا تلافى اشتباهاتت گردد . هانى ، امتناع ورزيد . عبيد اللّه گفت : به خدا سوگند ، اگر او را نياورى ، گردنت را خواهم زد. هانى گفت : به خدا سوگند ، اگر گردنم را بزنى ، شمشيرها بر گِرد خانه ات بسيار مى شوند. عبيد اللّه دستور داد او را نزديك آوردند و او را با چوبى يا عصايى كج كه همراه داشت ، چنان زد كه بينى اش شكست و پيشانى اش شكاف برداشت . آن گاه دستور داد او را در يكى از اتاق هاى قصر ، زندانى كنند