دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٨٣
١٢٧٩.الإرشاد : وقتى خبر آمدن حسين عليه السلام از مكّه به سمت كوفه ، به عبيد اللّه بن زياد رسيد، حُصَين بن نُمَير ، رئيس شُرطه (نيروهاى امنيّتى) ، را فرستاد تا در قادسيه فرود آيد و سپاه را در ميان قادسيّه تا خَفّان و قادسيه تا قُطقُطانه بگستراند . مردم گفتند: اين ، حسين است كه به سمت عراق مى رود. وقتى حسين عليه السلام به سرزمين حاجِر [١] در منطقه بَطن الرُّمّه [٢] رسيد، قَيس بن مُسْهِر صيداوى (و گفته اند : برادر رضاعى اش عبد اللّه بن يَقطُر) را نزد كوفيان فرستاد و نمى دانست كه مسلم بن عقيل ـ كه رحمت خداوند بر آن دو باد ـ به شهادت رسيده است. ايشان به همراه قيس ، نامه اى براى كوفيان فرستاد : «به نام خداوند بخشنده مهربان . از حسين بن على ، به برادران مؤمن و مسلمان . سلام عليكم ! خداوند يگانه را سپاس گزارم. امّا بعد . نامه مسلم بن عقيل به دستم رسيد و در آن، از رأى نيك شما و اجتماع شما بر يارى ما و طلب حقوق ما، خبر داد . از خداوند مى خواهم كه كارها را نيكو گردانَد و به شما بر اين كار ، پاداش بزرگ عنايت فرمايد . من روز سه شنبه هشتم ذى حجّه، روز تَرويَه ، از مكّه به سوى شما حركت كردم. وقتى فرستاده ام نزد شما رسيد ، به كارها سرعت ببخشيد و جدّيت كنيد . همانا كه من، همين روزها نزد شما مى آيم . سلام و رحمت خداوند بر شما باد!» . مسلم ، ٢٧ شب پيش از شهادت ، براى حسين عليه السلام نامه نوشت و كوفيان هم نامه نوشتند كه: «در اين جا يكصد هزار شمشير ، آماده است. تأخير نفرما». قيس بن مُسهِر، با نامه حسين عليه السلام به سمت كوفه حركت كرد تا به قادسيّه رسيد . حُصَين بن نُمَير ، او را دستگير كرد و نزد عبيد اللّه بن زياد فرستاد. عبيد اللّه به قيس گفت: بالا [ى منبر يا قصر] برو و حسين بن على ، آن دروغگو ، را دشنام بده . قيس ، بالا رفت و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد و گفت: اى مردم! اين ، حسين بن على ، بهترين بنده خدا و پسر فاطمه دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است و من ، فرستاده او به سوى شمايم . او را اجابت كنيد . سپس عبيد اللّه بن زياد و پدرش را لعنت كرد و براى على بن ابى طالب عليه السلام ، استغفار نمود و بر او درود فرستاد. عبيد اللّه ، دستور داد او را از بالاى قصر ، پرتاب كنند . او را پرتاب كردند و قطعه قطعه شد . و گزارش شده كه او، دست بسته بر زمين افتاد و استخوان هايش شكست ؛ ولى هنوز جان داشت . مردى به نام عبد الملك بن عُمَير لَخمى آمد و او را كشت . به اين كار او، اعتراض شد . او در پاسخ گفت: خواستم راحتش كنم .
[١] محلّى قبل از معدن نقره (ر.ك: نقشه شماره ٣ در پايان جلد ٥) .[٢] . منطقه اى معروف در نجد (ر.ك: نقشه شماره ٣ در پايان جلد ٥) .