دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٥
١٠٣٣.الثقات، ابن حبّان : مسلم بن عقيل از مدينه به همراه قيس بن مُسْهِر صيداوى ، به طرف كوفه حركت كرد. در راه ، سختى بسيار و رنج فراوان بردند ؛ چرا كه راه نما آنان را از بيراهه حركت داد و نزديك بود مسلم از تشنگى جان بسپارد ؛ امّا خداوند ، او را به سلامت نگه داشت .
١٠٣٤.الفتوح : مسلم بن عقيل از مكّه به سمت مدينه پنهانى حركت كرد كه مبادا كسى از بنى اميّه او را بشناسد. وقتى وارد مدينه شد ، نخست به مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفت و دو ركعت نماز خواند . آن گاه در تاريكى شب آمد و با برخى از بستگانش خداحافظى كرد. سپس دو راه نما از [قبيله] قيسِ عَيلان ، اجير كرد تا راه نماى وى باشند و او را از بيراهه به كوفه ببرند. [راوى] مى گويد: دو راه نما او را شبانه از مدينه بيرون بردند ؛ ولى راه را گم كردند و از مسير ، دور افتادند . تشنگى بر آن دو ، غلبه كرد و هر دو از تشنگى ، جان دادند. آن گاه مسلم بن عقيل ـ كه خداى، رحمتش كند ـ نامه اى براى حسين عليه السلام نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان . به حسين بن على ، از مسلم بن عقيل . امّا بعد ، من به همراه دو راه نمايى كه اجير كردم ، از مدينه بيرون آمدم ؛ ولى آن دو ، راه را گم كردند و از تشنگى ، هلاك شدند. سپس ما به آب دست يافتيم ، گرچه نزديك بود ما نيز هلاك شويم ؛ ولى با رمقى اندك ، خود را نجات داديم. اى پسر دختر پيامبر خدا ! ما در منطقه اى به نام مَضيق، بر آب دست يافتيم . من از اين حادثه اى كه پيش آمده ، چنان به نظرم مى رسد كه مرا از اين كار ، معاف دارى. والسلام!». [راوى] مى گويد: حسين عليه السلام چون نامه مسلم بن عقيل ـ كه خداى، رحمتش كند ـ را خواند ، دانست كه مسلم ، مرگ دو راه نما را به فال بد گرفته و از اين جهت ، بى تاب است . از اين رو برايش نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان . از حسين بن على ، به مسلم بن عقيل . امّا بعد ، من اميدوارم كه ترس و سستى ، تو را بر نوشتن نامه و درخواست استعفا ، وادار نكرده باشد. بِدانچه مأمورى ، ادامه بده. درود و رحمت و بركات خداوند، بر تو باد!». وقتى نامه به دست مسلم رسيد ، ناراحت شد و گفت : ابا عبد اللّه الحسين، به من، ترس و سستى نسبت داده و اين ، چيزى است كه من در خود ، سراغ ندارم. مسلم بن عقيل سپس از اين مكان به سمت كوفه حركت كرد و مردى شكارچى را ديد . مسلم به وى نگاهى انداخت و ديد كه به سوى آهويى ، تيرى پرتاب كرد و او را كشت . مسلم گفت : به خواست خداوند متعال ، ما هم دشمنانمان را مى كشيم.