دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٣
١٣١٢.الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة) : عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب، براى حسين عليه السلام نامه اى نگاشت و او را از مردم كوفه بر حذر داشت و او را به خدا سوگند داد كه به سويشان نرود. حسين عليه السلام به او چنين نوشت: «من خوابى ديده ام و در آن خواب، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمانى داد، كه در پىِ آن مى روم و كسى را از آن آگاه نمى سازم تا با آن ، رو به رو شوم» .
ر . ك : ج٥ ص١٣٥ (فصل هفتم/خوددارى امام عليه السلام از پذيرش امان عمرو بن سعيد).
٦ / ١٢
عبد اللّه بن عبّاس [١]
١٣١٣.مروج الذهب : چون حسين عليه السلام آهنگ رفتن به عراق كرد ، ابن عبّاس نزدش آمد و گفت: اى عموزاده! خبردار شدم كه آهنگ عراق كرده اى، در حالى كه آنان، فريبكارند و تو را به نبرد فرا مى خوانند. پس مشتاب. اگر از پيكار با اين ستم پيشه (يزيد) ، گزيرى ندارى و نشستن در مكّه را نمى پسندى، به يمن برو، كه دور افتاده است و تو را در آن جا، ياران و برادرانى هست. در آن جا بمان و سفيرانت را گسيل دار و به مردم كوفه و يارانت در عراق بنويس كه فرماندارشان را بيرون كنند، كه اگر بر اين كار توانا بودند و او را بيرون كردند و كسى در آن جا نبود كه با تو دشمنى ورزد، به سويشان برو ـ كه من از فريب آنان ، آسوده خاطر نيستم ـ ، و اگر چنين نكردند ، در جايگاه خويش مى مانى تا خدا چه پيش آورد ، كه يمن ، دژها و غارهايى دارد . حسين عليه السلام فرمود: «پسرعمو! من مى دانم كه تو نيكخواه و نگران من هستى ؛ ولى مسلم بن عقيل به من نوشته كه مردم شهر، بر بيعت و يارى من، هماهنگ شده اند و من تصميم دارم به سوى آنان حركت كنم» . گفت: آنان كسانى اند كه از آنها آگاهى و آنان را آزموده اى. آنان ، [همان ]ياران پدر و برادرت هستند و فردا با فرمانده شان ، تو را خواهند كشت. تو اگر بيرون بروى و ابن زياد از حركت تو آگاه شود ، آنان را بر ضدّ تو بسيج مى كند و كسانى كه به تو نامه نوشته اند، از دشمنت سخت تر خواهند بود. اگر هم سخن مرا نمى پذيرى و از رفتن، خوددارى نمى كنى، زنان و فرزندانت را با خويش مبر ، كه به خدا سوگند ، من بيم دارم كه چونان عثمان كه كشته شد و زنان و فرزندانش بر او مى نگريستند ، كشته شوى . پاسخ حسين عليه السلام به او چنين بود: «به خدا سوگند ، اگر در آن جا كشته شوم، برايم دوست داشتنى تر است تا اين كه خونم در مكّه روا شود». ابن عبّاس ، از [منصرف كردنِ] حسين عليه السلام نااميد شد و ازنزدش رفت.
[١] ابو العبّاس عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب، در مكّه در شِعب ابى طالب ، سه سال پيش از هجرت ، به دنيا آمد و در سال هشتم هجرى ، همان سال فتح مكّه ، به مدينه مهاجرت كرد. وى مشاور عمر و در زمان عثمان، امير الحاج بود و در زمان خلافت امير مؤمنان عليه السلام ، همراه و ياور و مشاور و يكى از فرمانداران و فرماندهان نظامى بود. او به نمايندگى از امير مؤمنان عليه السلام با خوارج، مناظره كرد و به هنگام شهادت امير مؤمنان ، فرماندار بصره بود. او با امام حسن عليه السلام بيعت كرد و در زمان ايشان، همچنان فرماندار بصره بود. وى در كربلا شركت نداشت . وقتى عبد اللّه بن زبير بر حجاز و عراق تسلّط يافت ، عبداللّه با او بيعت نكرد و اين ، براى ابن زبير ، سنگين بود و خواست كه وى را بسوزاند. او عالِمى سخنور بود و جايگاهى بلند در تفسير، حديث و فقه داشت . در دانش ، شاگرد امير مؤمنان عليه السلام بود و بِدان افتخار مى كرد . او در تبعيدگاهش در طائف در سال ٦٨ هجرى در سنّ ٧١ سالگى از دنيا رفت.