دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٩
١٢١٠.مقتل الحسين عليه السلام ، خوارزمى : محمّد بن اشعث براى عبيد اللّه بن زياد ، پيغام فرستاد كه: اى امير ! گمان مى كنى مرا به سوى يكى از بقّال هاى كوفه و يا به سوى كفشدوزى از كفشدوزهاى حيره فرستاده اى ؟ اى امير ! آيا نمى دانى كه مرا به سوى شيرى درنده و قهرمانى بزرگ فرستاده اى كه شمشيرى بُرنده در دست دارد و از آن ، مرگ مى چكد؟ ابن زياد برايش پيغام فرستاد كه: به وى امان بده . به راستى كه نمى توانى بر او دست يابى ، مگر به امان دادنى كه با سوگند ، تأكيد شود. آن گاه محمّد بن اشعث ، مسلم را صدا زد: واى بر تو ، اى پسر عقيل ! خودت را به كشتن مده . تو در امانى . مسلم هم مى گفت: مرا به امانِ اهل نيرنگ و فاجران ، نيازى نيست . و اين شعر را مى خواند: ٠ سوگند خورده ام كه جز به آزادگى ، كشته نشوم، گرچه مرگ را تلخ مى دانم . ٠ ٠ هر كسى روزى ، مرگ را ملاقات مى كند و پرتو جان ، باز مى گردد و استقرار مى يابد . ٠ ٠ با شما مى جنگم و از سختى ها هراسى ندارم ، مانند جنگيدن بزرگى كه روزگار را خوار مى بيند ٠ ٠ و سرد را با گرم ، مخلوط مى سازد . براى امان شما ، قدر و منزلتى نمى بينم. ٠ ٠ مى ترسم كه به من نيرنگ بزنند و يا فريب بخورم . ٠ محمّد بن اشعث ، فرياد زد: واى بر تو ، اى مسلم! تو هرگز فريب و نيرنگ نخواهى خورد. اين جمعيت ، قصد كشتن تو را ندارند . پس خودت را به كشتن مده. مسلم به اين سخنان ، توجّهى نكرد و به نبرد ، ادامه داد تا جراحت هاى سنگين برداشت و از نبرد كردن ، ناتوان شد . سپاهيان با هم از هر سو بر او يورش بردند و او را با سنگ و تير ، هدف قرار دادند. مسلم گفت: واى بر شما ! چرا به سويم سنگ پرتاب مى كنيد ـ آن گونه كه به كفّار، سنگ مى زنند ـ در حالى كه من از خاندان پيامبر برگزيده ام؟ واى بر شما ! آيا حقّ پيامبر خدا را پاس نمى داريد و حقّ نزديكانِ او را حرمت نمى نهيد؟! آن گاه با ناتوانى بر آنان يورش بُرد و آنان را به سوى كوچه ها و دروازه ها فرارى داد. آن گاه باز گشت و بر درِ خانه اى تكيه داد . جمعيت به سويش باز گشتند. محمّد بن اشعث بر آنان بانگ زد : رهايش كنيد تا با او سخن بگويم . آن گاه به مسلم نزديك شد و گفت: واى بر تو ، اى پسر عقيل! خودت را به كشتن مده . تو در امانى و خونت بر گردن من است. تو در پناه منى. مسلم گفت: اى پسر اشعث ! گمان مى كنى تا وقتى كه نيرو براى جنگيدن دارم ، دست تسليم ، دراز مى كنم؟ نه ، به خدا ! هرگز چنين نمى شود . آن گاه بر او يورش بُرد و او را تا پيش يارانش عقب راند و به جايگاه خود باز گشت و مى گفت: بار خدايا ! عطش توانم را بُرده است ! ولى كسى جرئت نداشت به او آب بدهد ، يا به وى نزديك شود. پسر اشعث به يارانش گفت: اين ، براى شما ننگ و عار است كه اين چنين از يك نفر ، درمانده شده ايد! همه با هم، يكباره بر او يورش بريد. آنان بر مسلم حمله كردند و مسلم هم بر آنان يورش بُرد. مردى كوفى به نام بُكَير بن حُمرانِ احمرى ، به سمت مسلم آمد و دو ضربت ، ميان آن دو ، رد و بدل شد . بُكَير بر لب بالاى مسلم ، ضربتى زد و مسلم نيز ضربتى بر او زد كه كشته بر زمين افتاد. [١] مسلم از پشت سر، نيزه خورد و بر زمين افتاد و به اسارت گرفته شد و اسب و سلاحش را برداشتند و مردى از بنى سُلَيم به نام عبيد اللّه بن عبّاس ، جلو آمد و عمامه اش را برداشت.
[١] بر اساس نقل هاى مشهور، مسلم عليه السلام توسّط بُكَير بن حُمران به شهادت رسيده است. بنا بر اين، به نظر مى رسد كه در اين درگيرى، بُكَير توسّط مسلم كشته نشده و تنها مجروح گرديده است. در اين باره ، ر . ك : ص ٣٢٩ (فصل چهارم / شهادت مسلم بن عقيل).