اديان الهى و فرق اسلامى - ابراهیم زاده، عبدالله؛ علی نوری، علیرضا - الصفحة ٨٤
عيسى بر صليب «١»
سرانجام شوراى عالى يهود «سنهدرين» حضرت عيسى مسيح (ع) را به اتّهام اين كه خود را پسر خدا، معرّفى كرده بود كافر شناخته ومحكوم به مرگ كرد. براى اجراى حكم، او را تسليم پيلاطس حاكم رومى فلسطين كردند. پيلاطس، كوشش فراوان كرد تا بتواند آن حضرت را از مرگ برهاند و به جاى او دزدى را به صليب بكشاند. امّا روحانيّان يهود زير بار نرفتند و بر مجازات اعدام عيسى، پا مىفشاردند. اين بود كه در برابر پرسش والى كه گفت: «با عيسى مشهور به مسيح چه كنم؟ همگى گفتند: مصلوب شود. والى گفت: چرا، چه بدى كرده است؟ آنان بيشتر فرياد زده گفتند: مصلوب شود. چون پيلاطس ديد كه ثمرى ندارد بلكه آشوب، زياده مىگردد، آب طلبيده پيش مردم دست خود را شسته گفت: من برى هستم از خون اين شخص عادل، شما ببينيد!»
سه ساعت از نيم روز گذشته بود كه او را به پاى دار آوردند؛ و طرفداران عيسى (ع) همه او را ترك گفتند جز چند تن از زنان كه تا دقايق آخِر، همراه او بودند و به حالش مىگريستند.
عيسى (ع) براى مردم، دعا كرد و گفت: «اى پدر! اينان را بيامرز، زيرا نمىدانند چه مىكنند.» مطابق منابع مسيحى، اين جنايت (مصلوب كردن عيسى) در يكى از روزهاى عيد فصح (پانزدهم ماه نيسان يهودى) و به احتمال قوى، بين سالهاى ٢٩- ٣٠ ميلادى به همراه دو تن دزد جانى در بيرون شهر اورشليم انجام شد. عيسى بردار به آواز بلند، صيحه زده، روح را تسليم نمود!
مسيحيان بر آنند پس از مصلوب شدن عيسى (ع)، براى آن كه در شب سَبت، جسد او بر فراز صليب نماند، شخص توانگر و نيكوكارى به نام يوسف كه از اعضاى شوراى كاهنان يهود به شمار مىرفت، جسدش را از چوبه دار پايين كشيده و در قبرى از سنگ كه تازه براى خود، تراشيده بود گذارد و نيز سنگى بر آن نهاد.
ولى در اوّلين روز يك شنبه- روز سوّم پس از كشته شدن-، آن حضرت دوباره زندگى يافت و از قبر برخاست و خود را به مادر خود و جمعى از حواريّون در اورشليم، ظاهر ساخت، و آنان