اديان الهى و فرق اسلامى - ابراهیم زاده، عبدالله؛ علی نوری، علیرضا - الصفحة ٣٧
بوته به آتش شعله ور است، اما نمىسوزد. ناگاه ندايى از ميان بوته برخاست، «١» و گفت:
«اى موسى! پيش نيا، و نعلين خويش را از پاى بيرون آور، زيرا مكانى كه در آن ايستادهاى زمين مقدّس است، و من يَهُوه هستم، خداى پدرانت، خداى ابراهيم، اسحاق و يعقوب.
آنگاه دستور داد تا موسى (ع) به مصر برود، و بنى اسرائيل را از دست فرعون و كارگزاران ستمگرش نجات دهد.
سپس خداوند، خطاب به موسى گفت: آن چيست كه در دست توست؟ گفت:
عصاست. گفت: آن را بر زمين بينداز؛ و چون به زمين انداخت مارى شد، و موسى از نزدش گريخت. خدا فرمود: (نترس) دستت را دراز كن و آنرا بگير، پس دست خود را دراز كرد وآن را گرفت، و دوباره به شكل عصا در آمد!
خداوند، بار ديگر به موسى (ع) گفت: دست خود را در گريبان خويش بگذارد، چون او چنين كرد مانند برف سفيد و نورانى شد. گفت اگر مردم، اين آيت را ديدند و باورت نكردند، از نهر، آبى بگير و بريز، تبديل به خون خواهد شد. «٢»
سپس موسى (ع) عرض كرد: خدايا! من فصيح نيستم. هارون- برادرم- را كه از من فصيحتر است به جانشينىام، برگزين تا يار و مددكارم باشد، واز جانب من سخن گويد.
پس خداوند «يَهُوَه» هارون را جانشين موساى پيامبر گردانيد؛ و به او دستور داد تا به كمك برادرش موسى بشتابد، ودر امر رسالت و دعوت خلق، ياور اوباشد. «٣»