پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٣٩ - مناظره دوم
پى امام بفرستد.
معاويه گفت: اگر در پى او بفرستم، درباره او و شما به انصاف رفتار خواهم كرد.
عمرو عاص گفت: آيا بيم دارى باطل او بر حق ما چيره شود؟
معاويه گفت: من در پى او فرستادم تا به او بگويم همه سخنانش را ابراز بدارد، ولى بدانيد آنان اهل بيت رسول خدايند و كسى نمىتواند از آنان عيب جويى كند و ننگ و عار به آنان نمىچسبد.
ولى او را با سخن خودش مورد هجوم قرار دهيد و به وى بگوييد: پدرت عثمان را كشت و از خلافت خلفاى پيش از خود، خرسند نبود.
آنگاه معاويه كسى را نزد امام عليه السّلام فرستاد و او را نزد خود فراخواند، وقتى امام عليه السّلام حضور يافت معاويه وى را ارج و احترام نهاد و بدو عرضه داشت: من نمىخواستم تو را به اين مجلس فراخوانم ولى اين جمع حاضر مرا بدين كار واداشتند و اكنون من ميان تو و آنها به انصاف رفتار خواهم كرد. ما تو را به اين مجلس فراخوانديم تا ثابت نماييم كه عثمان مظلومانه كشته شده و قاتل او پدر توست، بدانان پاسخ بده. از اينكه در اين محل تنها هستى نگران مباش، مىتوانى همه سخنانت را ابراز نمايى.
در آغاز عمرو عاص شروع به سخن كرد و امير مؤمنان عليه السّلام را شديدا به باد دشنام و ناسزا گرفت و سپس به ناسزاگويى امام حسن عليه السّلام پرداخت و تا مىتوانست به وى اهانت روا داشت، از جمله گفت:
«حسن! تو مىپندارى خلافت به تو مىرسد، تو كه از عقل و انديشه برخوردار نيستى، ما تو را به اينجا فرا خوانديم تا تو و پدرت را به باد فحش و ناسزا بگيريم ...»