پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢١٩ - الف - قيس بن سعد بن عباده
پاسخ قاطع برآشفت و در نامهاى ديگر وى را به باد ناسزا گرفته و به مرگ تهديد كرد. در آن نامه آمده بود: «اما بعد، تو يهودزادهاى كه خود را به زحمت مىاندازى و در آنچه كه به تو سودى ندارد، خود را به بدبختى مىكشانى و به هلاكت مىافكنى، اگر دوستانت در اين جنگ به پيروزى دست يابند، تو را به كنارى مىنهند و فريبت مىدهند و و اگر دشمنانت پيروز گردند تو را گوشمالى داده و به قتل خواهند رساند، پدرت نيز با كمانى بدون زه تيراندازى مىكرد و تيرش هدفى نداشت. در ميان مردم تفرقه انداخت و جدايىهايى پديد آورد، تا اينكه قوم و قبيلهاش وى را خوار ساختند و سرانجام در ناحيه حوران در غربت و تنهايى جان سپرد، و السلام.[١]
قيس بدو پاسخ داد: «اما بعد، تو خودت بتى و فرزند بتى، با اكراه و ناخرسندى اسلام را پذيرفتى و ميان مسلمانان تفرقه و جدايى انداختى و به دلخواهت از دين بيرون رفتى و خداوند دينت را پذيرا نشد و از اسلام بهرهاى به تو نبخشيد. نفاقافكنى تو چيز تازهاى نيست، تو تا توانستى با خدا و پيامبر جنگيدى و در زمره دارودسته مشركان درآمدى و با خدا و پيامبر و مؤمنان همواره به مبارزه برخواستى از پدرم به بدى ياد كردى، به جان خودم سوگند! او نيز از كمان زه دارش به سوى دشمنان دين تير پرتاب مىكرد و كسانى به مبارزهاش برخاستند كه جايگاهش را نمىشناختند و به پايهاش نمىرسيدند.
تو من را يهودى زاده خواندى، ولى خودت خوب مىدانى و همه مردم مىدانند كه من و پدرم دشمن دينى بوديم كه تو آن را درك كردى و از ياران دينى بوديم كه تو از آن بيرون رفتى- يعنى شرك- و به آن
[١] . همان/ ج ٢ ٢٦٧- ٢٦٨.