ابن تيميه امام سلفى ها - قاسم اف، الياس - الصفحة ٢١٣ - ابن تيميه و تكذيب وجود خليفه اول در جيش اسامه
«عن ابن أبى عتيق قال: قالت عائشة: إذا مر ابن عمر فارونيه فلما مر ابن عمر قالوا: هذا ابن عمر فقالت: يا أبا عبد الرحمن ما منعك أن تنهانى عن مسيرى قال: رأيت رجلا قد غلب عليك وظننت أنك لا تخالفينه يعنى ابن الزبير. قالت: أما إنك لو نهيتنى ما خرجت؛[١] «عايشه گفت: «هرگاه ابن عمر گذشت، او را به من نشان دهيد.» وقتى گذشت گفتند: «اين است ابن عمر.» عايشه به او گفت: «اى ابوعبد الرحمن، چرا مرا از حركت به سوى جنگ جمل منع نكردى؟» ابن عمر گفت: «چون ديدم كه مردى (يعنى ابن زبير) بر افكار و حركات تو سيطره پيدا كرده، بنابر اين گمان كردم تو با وى مخالفت نخواهى كرد.» عايشه گفت: «اگر تو مرا منع مىكردى، من به اين جنگ نمىرفتم.»
سند اين خبر كاملًا صحيح است. ذهبى مىگويد: «منظورش همان فتنه جمل است.»
پشيمانى عبد الله بن عمر:
«از حمزه، پسر عبد الله بن عمر روايت شده كه آن هنگام او (حمزه) همراه پدرش نشسته بود مردى از اهل عراق آمد و به ابن عمر گفت: «اى ابو عبد الرحمن! به خدا قسم من با حارث خواهان اين بودم كه در مورد تفريقه مردم به مانند تو سكوت را اختيار كرده و تو را الگوى خويش قرار بدهم و به قدر امكان از اين بدى دورى گزينم،، ولى نتوانستم؛ زيرا
آيهاى محكمى از كتاب خدا سخت دل مرا به خود مشغول كرده است. در بارهاى اين آيه برايم چيزى بگو. و آن آيه اين است كه: «هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم بجنگند پس شما بين آنها صلح دهيد، ولى اگر يكى بر ديگرى تجاوز كند با تجاوزگر بجنگيد تا به امر خدا برگردد. آنگاه اگر برگشت بين آن دو با عدالت صلح كنيد و عدالت را رعايت كنيد كه خداوند عادلان را دوست دارد.»[٢] در باره اين آيه برايم چيزى بگو. عبد الله به من گفت: «تو چه كارى با اين آيه دارى؟ از نزد من دور شو.» آن مرد رفت واز چشمان ما دور وپنهان شد. آنگاه عبد لله رو به ما كرده گفت: «من چيزى بر ضد خود از اين آيه نيافتم، جز اينكه با اين گروه تجاوزگر (معاويه و لشكرش) نجنگيدم؛ زيرا خداوند است كه مرا به آن امر مىكند.»[٣]
حاكم مىگويد: اين را (يعنى پشيمانى ابن عمر را) جماعتى از تابعين از وى روايت كردهاند و من تنها اين سند را نقل و به آن بسنده كردم به خاطر اينكه اين سند به شرط شيخين صحيح است. ذهبى نيز بر صحت آن اقرار كرده است. ابن عبد البر نيز سخنى به مانند سخن حاكم را گفته است.
ابن اثير مىگويد: «ابن عمر هنگام مرگش گفت: «من از اين دنيا چيزى بر ضرر خود نيافتم به جز آنكه با گروه طغيانگر (لشكر معاويه) نجنگيدم.»
ابن عبد البر مىگويد: «با سندهاى گوناگون از حبيب بن ابىثابت و ابن عمر روايت شده كه او گفته است: «از چيزى نگرانى ندارم به جز آن كه من همراه على با گروه ظالم (لشكر معاويه) نجنگيدم.»[٤]
[١] . الاستيعاب، ج ١، ص ٢٧٥؛ سير اعلام النبلاء، ج ٢، ص ١٩٣، ج ٣، ص ٢١١؛ تاريخ اسلام، ج ١، ص ٥٣٥ و ٦٦٢.
[٢] . حجرات، آيه ٨.
[٣] . انساب الاشراف، ج ٢، ص ٤٠٤؛ المستدرك على الصحيحين، ج ٢، ص ٤٦٣، ج ٣، ص ١١٥؛ الاستيعاب، ج ١، ص ٤٣٧؛ فتح البارى، ج ١٣، ص ٦٢؛ سير اعلام النبلاء، ج ٣، ٢٢٩.
[٤] . اسد الغابه، ج ٤، ص ٣٣؛ تاريخ ابن عساكر، ج ٣١، ص ١٩٧.